هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

توصیه شیطان به حضزت نوح علیه السلام 3

سه شنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۵۹ ب.ظ


جبهه_اقدام

داستان های اقدامی 

قسمت سوم


مادر با صدای بلند سلام کرد و بچه ها را یکی یکی صدا زد...

امید و علی به سرعت از اتاقشون بیرون دویدند.

 زهرا خشکش زده بود و داشت مادر را نگاه میکرد.

پدر جعبه شیرینی را از مادر گرفت و روی میز گذاشت. 

مادر چادرش را به جارختی آویزان کرد و به طرف زهرا رفت و کیسه نایلونی که در دست داشت را به زهرا داد و گفت روزت مبارک عزیزم...

واااااااااای

 زهرا تازه یادش افتاد که فردا روز تولد حضرت معصومه سلام الله علیها است.

ناخودآگاه مادرش را بغل کرد آنقدر خوشحال بود که نمیدونست چی بگه.

از طرفی بچه ها دور جعبه شیرینی نشسته بودن پدر در جعبه را باز کرد یه کیک تمام شکلاتی که ظاهری فوق العاده خوشمزه داشت.

زهرا هم کادوش را باز کرد.

یه کاپشن خیلی زیبا با یه پیراهن فوق العاده قشنگ، همونی که زهرا دوست داشت.

چندین بار مادر را بوسید و تشکر کرد.

اما تو قلبش از خودش شرمنده و شرمگین بود.

از حرفهایی که صبح زده بود ناراحت بود.

مادرش او را بوسید و گفت:

 بدو برو پیرهنت را بپوش میخواهیم عکس بگیریم...

تا زهرا رفت لباسش را عوض کنه مادر میز پذیرایی را چید...

پدر هم به سرعت کادوهایی که تهیه کرده بودند از ماشین اورد..

یه طرف میز یه ظرف میوه و کیک و بشقاب و چنگال و چاقو و یه طرف میز هم سه تا کادوی دیگه.

(ظاهرا مادر با پدر کاملا هماهنگ بودن)

زهرا لباسش را عوض کرد و موهاش را شانه کرد یه تل قشنگ هم زد و وارد پذیرایی شد...

تا وارد شد همه براش دست زدند.

زهرا، پدر و برادراش را بوسید و کنار مادر نشست..

روی کیک نوشته بود السلام علیک یا فاطمه المعصومه..

پدر کادوی زهرا را داد ...بازش کرد...

واااای یه کیف مدرسه خیلی خوشگل بود...

علی و امید هم کادوهاشون را یکی یکی دادن و زهرا باز کرد دو تا گل سر فوق العاده، یکی پر از گلهای کوچک که با نگینهای رنگی درست شده بود ... و یکی یه گل بزرگ رز با غنچه های کوچک...

زهرا از خوشحالی نمیدونست چی بگه ناخودآگاه اشکهاش جاری شد.

سریع اشکهاش را پاک کرد و دوباره از همه تشکر کرد.

اون شب خیلی به زهرا خوش گذشت و از ته قلبش از خدا تشکر کرد...

فردا صبح قبل از رفتن به مدرسه اومد کنار مادر و در گوش مادر مدتی حرف زد و بعد خداحافظی کرد و رفت...

هر سال روز تولد حضرت معصومه تو مدرسه به بهترین بچه ها جایزه میدادند..

ظهر توی نمازخونه مدرسه جشن کوچکی برپا بود و در آخر هم به پنج نفر از بهترین و با اخلاق ترین دانش اموزان جایزه دادند

  یکی از جوائز به رویا که همکلاسی زهرا بود داده شد.

رویا از یه خانواده ی بسیار متوسطی بود.

 اما بسیار باهوش بود و نمراتش همیشه عالی و اخلاق فوق العاده خوبی داشت.

بچه ها دوره ش کردند که کادوت را باز کن.

وقتی کادوش را باز کرد به کاپشن بسیار زیبا بود😊 رویا بلافاصله پوشید کاملا اندازه ی رویا بود همه براش دست زدند و هورا کشیدند...

رویا دستش را توی جیبش کرد وقتی دستش را بیرون اورد یه گل سر خیلی قشنگ تو دستش بود.

رویا از خوشحالی چشمهاش پر از اشک شده بود.

زهرا گل سر را از رویا گرفت و به موهای زیبای رویا زد 

بعد صورتش را بوسید و گفت مبارکت باشه رویا جان

 دست خانم مدیر درد نکنه

 کادوت خیلی قشنگه...❤

 جبهه اقدام انقلاب اسلامی

sapp.ir/jebheeqdam


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی