هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

روزهای با تو بودن قسمت 20 و 21

چهارشنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۳۸ ب.ظ

#جبهه_اقدام

# روزهای_با_تو_بودن

 #قسمت_بیستم

مرتضی مثل همیشه ساکت است. شاید این بار دلیل سکوتش خستگی هم باشد.

با ده بیست نفر از نوجوان های همسنش و سیدحسین حسابی کوهنوردی کرده و باید هم خسته باشد.

ترک موتور نشسته و سرش را روی شانه ام گذاشته. بلند می پرسم: "چطور بود مرتضی؟"

- خوب بود. کاش امیرم میومد.

- امیر؟

- اره؛ یکی از دوستامه. خیلی بچه خوبیه.

می رسیم به خانه و مرتضی آنقدر خسته است که می افتد روی تختش.

همان موقع از سیدحسین پیام می آید: "سلام برادر! امروز خیلی صفا کردیم با داداشت. بازم بیارش."

می نویسم: "خب... باهاش حرف زدی؟ به نتیجه ای هم رسیدی؟"

- اووووه چقدر هولی تو! اگه وقت داری و مرتضی هم دور و برت نیست زنگ بزنم؟

خودم زنگ میزنم.

سیدحسین مثل همیشه سرحال و قبراق می گوید: "سلام آقاسید! احوال اخویتون خوبه؟" 

- سلام... ممنون. آره خیلی خوش گذشته بوده بهش. دستت درد نکنه. باهاش حرف زدی؟ چی شد؟

- ای بابا بازم این هول کرد. میگم اگه یکم صبر کنی.

نفس عمیقی می کشد و می گوید: "ببین، آسید مرتضای شما خیلی پسر خوب و با ادبیه. تربیت خوبی هم داشته. اما از حرفاش فهمیدم همونه که تو گفتی، خودشو گم کرده. حس می کنه هدف نداره... باید کمکش کنی خودشو، هدفشو پیدا کنه! همین!"

- خب اصلا چرا اینجوری شده؟ مرتضی اتفاقا اهل نماز و مسجد و هیئته.

- ببین... من حس کردم مرتضی حرفاش حرفای خودش نیست. یعنی انگار از یکی تاثیر می گیره. یکی بهش خط میده.

- یعنی چی که خط میده؟

- گفتی مرتضی دوستای بد نداره و خیلی ام اهل فضای مجازی نیست، درسته؟

- آره. بعضی دوستاش مذهبی نیستن ولی بچه های خلافی هم نیستن. فضای مجازی هم فقط تلگرام داره که اونم برای درساش میخواد که با معلماشون در تماس باشه. ولی اخیرا که امتحانا تموم شده بیشتر میره سر تلگرام.

- هووووم... بعد کسی نیست که مرتضی خیلی باهاش صمیمی باشه؟ دوست، معلم؟

- دوست که... یکی از دوستای مدرسشه که بیشتر باهاش صمیمیه... البته پسره مذهبی نیستا، ولی اهل خلاف و اینا نیست. کس دیگه ای رو بعید میدونم... یعنی من نمیشناسم...

- نمیدونی توی تلگرام توی چه کانالا و گروهایی عضوه؟

- نه.

- سعی کن باهاش دوست بشی. آقا بالاسر بازی در نیاریااا! تو همین دوستیا، سعی کن بفهمی تو چه کانالایی عضوه. باید فضای فکریشو بفهمی. ولی سوتی ندیااا، مصطفی!! نری بازجویی و جاسوس بازی دربیاری!! بذار خودش بهت بگه! نفهمم رفته باشی سر گوشیش!!

- باشه بابااا! حواسم هست!

مریم در می زند و بدون اینکه منتظر اجازه من شود، میاد تو. سرش را تکان می دهد که یعنی: کیه؟

آرام می گویم: "سیدحسین."

او هم صدایش را پایین می آورد: "زود قطع کن، کارت دارم! بدو!" 

سیدحسین می فهمد: احضار شدی برادر! کاری نداری؟

- نه... ممنون از کمکت.

- راستی هفته بعدم بگو با همون دوستش بیاد.

- چشم. بازم ممنون. یاعلی

- یاعلی!

مریم حتی صبر نمی کند قطع کنم. سریع می گوید: "چی می گفتن؟" 

- می گفت داره از یکی تأثیر می گیره. یا از تلگرامه، یا از دوستاش!

- اره.. منم حس کرده بودم... از وقتی با این پسره، امیر بیشتر صمیمی شده اینجوری شده!

- کارم داشتی مریم؟

مریم می نشیند روی تختم و می گوید: "تو میدونی تو تلگرام چکار می کنه مرتضی؟"

چشم هایم را تنگ می کنم و می گویم: "نه! مگه تو میدونی؟"

- اره... یعنی حرفاش بوی چند تا کانال تلگرامی رو میده! کانالایی که دائم دارن یاس و ناامیدی تزریق می کنن تو مغز جوونای مردم!

چرخی روی صندلی می زنم. "پس حدس سیدحسین درست بود."

می پرسم: "آخه مرتضی که خودش دنبال اینا نمی گرده! یکی بهش معرفی کرده!"

سر تکان می دهد و لبهایش را جمع می کند: یکی دوتاشو بهم نشون داد، پستاشونو. امیر براش فوروارد کرده بود!" 

- حالا چیا بود اینا؟

- همین چیزایی که گفتم! القای ناامیدی و احساس بدبختی! کلا همه چیز بده! دنیا بده، آدماش همه بد و پست و نامردن، دولت و حکومت بده، همه جا پر بدبختی شده، مملکت افتضاحه، کسی منو دوست نداره، برای هیچکی مهم نیستم، خدا هم دوسم نداره، باید برم بمیرم تا راحت شم!

با چشمهایی که به گمانم به اندازه یک نعلبکی گرده شده می گویم: "همه اینا بود؟"

نفسش را از سینه بیرون می دهد و می گوید: "نه اینقدر مستقیم که من گفتم. ولی مضمونش ایناست! دین و اینا رو هم زیر سوال میبرن، البته غیر مستقیم. طفلی مرتضی هم آنقدر فشار درس روش بوده که اینا روش تاثیر گذاشته."

حسابی نگران شده ام، خیلی خیلی نگران تر از قبل.

می گویم: "یه وقت نره خودشو بکشه؟ معتاد نشه؟" 

مریم ابرو بالا می اندازد: "نچ! مرتضی یه امتیاز داره، اونم اینکه به دین متعهده و میدونه اینا حرومه. همین فضای دینی میتونه به دادش برسه، اگه ما هم کمکش کنیم!

ادامه دارد...


#روزهای_با_تو_بودن

#قسمت_بیست_و_یکم

- خوبه نذاریم یه مدت با امیر بچرخه!

سیدحسین اخم می کند: "نه! این راهش نیست! باید خود مرتضی رو ایمن کنی، یه طوری که حرفای امیر روش تأثیر نذاره. و گر نه حالا امیر نه، یکی دیگه!"

- چطوری؟

- به یه بهونه ای بکشش از تلگرام بیرون. آروم آرومااا! کانالا و گروهای خوب رو تو سروش بهش معرفی کن و بگو حالا که دیگه مدرسه ها تعطیله، تلگرامو لازم نداری! بعدم ببینم! شماها چقدر کتاب میخونید؟

-من؟ کتاب؟

آب دهانم را قورت می دهم: "من... چیزه... خیلی نه! بیشتر کتابای شهدا اگه باشه میخونم... ولی مامان و خواهرم خیلی میخونن."

چشم های سیدحسین گرد می شود: "چی؟ یعنی کتابای دیگه نمیخونی؟ مگه میشه؟"

وقتی می بیند کمی خجالت کشیده ام لحنش را آرام می کند: "ببین! حضرت آقا خیلی توصیه میکنن کتاب بخونید. اونوقت تو چرا به توصیه شون عمل نمیکنی؟ البته همون کتابای شهدا هم خیلی خوبه. ولی باید کتابایی که آقا توصیه کردن رو حتما خونده باشی به عنوان یه بچه انقلابی. اصلا سعی کن مرتضی رو همراه خودت بیاری تو وادی کتاب خوندن. باهم شروع کنین، اینطوری مرتضی هم راحت تره. ولی با کتابای سنگین شروع نکنیااا! اصلا خودم کتاب میدم بهت."

دستم را می گیرد، از روی صندلی بلندم می کند و دنبال خودش می کشد بین قفسه ها.

آخر مغازه، قفسه ای ست برای کتابهای امانی.

- آقا اینهمه دارن به جوونها توصیه می کنن کتاب بخونید! نباید بذاریم حرفشون رو زمین بمونه!

دستش را روی کتابها می کشد و لبهایش را کج می کند. یک دور عنوان ها را مرور می کند، گویی باخودش حرف می زند: "خب... برای خودت این خوبه تاریخ جنایات آمریکا و نوکراشه. دید دشمن شناسیت را بالا میبره. آهاان اینم خوبه درباره فرجام یهوده. خب دیگه چی بهت بدم. این جلد آبیه هم عاالیه عالی. اما برای آسید مرتضای گل."

بعد همینطور که با دقت کتاب ها را برانداز می کنه می پرسه: "چی دوست داره بخونه؟"

سرم را تکان می دهم که نمی دانم.

خودش جواب می دهد: "باید پلیسی دوست داشته باشه، نه؟"

دوتا کتاب که کنار هم بودن را بیرون میاره و میگه: "اینا هم برای آقا داداشت. البته اینا رمانن. پسرونه و باحال. نویسنده شونم یکیه. صبرکن... آهان پیداش کردم. این هم براش خیلی خوبه."

کتاب ها را یکی یکی از قفسه بیرون می کشد و روی دستم می گذارد. همه کتاب ها جلد شده اند و پشت و رویشان برچسب خورده.

می گوید: هر کتاب یه هفته دستت باشه هااا!

آرام اون کتاب جلد آبیه را از زیر کتاب ها بیرون می کشم و می پرسم: "نگفتی موضوعش چیه؟"

- مهدویت و انتظار. ادامه نمیدم که مزه ش نره!

خیلی خوشحال بودم امشب دست پر میروم سراغ مرتضی؛ باید با هم یک یاعلی بگوییم برای عمل به توصیه حضرت آقا: کتابخوانی!

ادامه دارد... 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی