هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

بهشت جهنمی_ قسمت سیزدهم

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۸ ب.ظ

(مریم)

دستم را میگیرد و می فشارد؛ انگار که بخواهد ابراز همدردی کند: میدونم چی میگی عزیزم... اما این دلیل نمیشه تو کلا کافر باشی و قید خدا رو بزنی! ببین... آدما نیاز دارن به اینکه یه حقیقت ماورایی رو بپرستن. برای همینم بت میساختن، چون نمیتونستن بی خدا باشن. همین الانم، خیلی از کسایی که بی خدا و کافرن کارشون به خودکشی میکشه. اصلا بدون ایمان که زندگی نمیشه کرد! آدم پژمرده میشه!
- من خدا رو دوست دارم... ولی نمیخوام مثل مسلمونا باشم... مثل این خشکه مقدسا...
لبخندش بوی پیروزی میدهد: "خب چه اشکال داره؟ مهم قلب توئه! ایمان توی قلبه! ایمانم یعنی محبت! یعنی عشق! ایمان جز این نیست! بعد هم، کی گفته دین فقط اسلامه؟ اینهمه دین هستن که همشون بشر رو می برن به سمت خدا. مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه! دین فقط یه جاده ست! همه ادیانم میرسن به خدا. تو به عنوان یه جوون، حق داری خودت ببینی دوست داری از کدوم یکی از جاده ها به خدا برسی؟ فکر نکن چون پدر و مادرت مسلمونن توهم باید مثلشون باشی! همه بدبختیا و جنگا توی دنیا الان سر اینه که هرکسی میگه دین من بهتره؛ درحالی که آدما صرف نظر از مذهبشون، با معیار انسانیت سنجیده میشن!"
(این عقاید انحرافی استخراج شده از رصد کانال های معاند اسلام است و پلورالیسم دینی نام دارد. تمام شبهات مطرح شده، دارای پاسخ های علمی و منطقی ست.)
چقدر خوب بلد است بحث را ببرد به سمتی که میخواهد. ادای آدمهای تازه آگاه شده را درمیاورم: "خب الان پیشنهاد خود شما چیه؟"
انگار برای زدن حرفی دل دل میکند. گویا دارم به هدفم نزدیک میشوم. سراپا گوش و چشم میشوم چون باید دقیقا تمام حالات و رفتارها و حتی لحن صدایش را به خاطر بسپارم.

میگوید: "ببین دخترم... دینی رو انتخاب کن که بیشتر به قلبت اهمیت بده نه ظاهرت... دینی که بناش به صلح باشه و به آزادی تو به عنوان یه خانم احترام بذاره... متوجهی که؟ نباید بین زن و مرد الکی دیوار و حصار کشید؛ این تعصبا معنی نمیده. سعی هم بکن دینت با سیاست مخلوط نشه، سیاست بی پدر و مادره. دینی که دائم تو رو بندازه توی وادی سیاست دین نیست! از همه مهمتر اینه که دینت به روز باشه و جدید. ببین قوانین اخلاقیش چیه، اگه دیدی اصالت رو به اخلاق میده خوبه. در کل، ببین قلبت چی میگه."
باید وادارش کنم واضحتر حرف بزند: "من خیلی نمیدونم تحقیقم رو از کجا شروع کنم... میشه شما یه راهنمایی بکنید؟"
می توانم حس پیروزی را در چشمانش ببینم. حتما الان به خیال اینکه توانسته مغزم را شستشو دهد، در دلش قند آب میشود: "اگه بازم میای جلسه اینجا، برات چندتا کتاب بیارم که بخونی... چندتا سایت و وبلاگم هست، اونام منابع خوبی اند."
آدرس سایت ها و وبلاگ ها را میگیرم و قرار میگذارم برای هفته بعد بیشتر باهم صحبت کنیم.
وقتی از اتاق بیرون میاییم، مراسم تمام شده و اکثرا درحال رفتن اند. خانم حسینی هم کمی دیرش شده و خوشبختانه میرود. الهام علامت میدهد که چه خبر؟
پلک برهم میگذارم که یعنی: الان میام میگم...
میرسم بالای سرش. تند می پرسد: "چی شد؟"
- وایسا اول سر و ریختم رو درست کنم...
با دستمال مرطوب و کرم پاک کننده می افتم به جان صورتم. داشتم خفه میشدم! اینها چیست می مالند به صورتشان؟ آرایش ها که پاک میشود، صورتم نفس میکشد و تازه خودم را می شناسم. شالم را درست می بندم و ساق هایم را دست می کنم. از دستشویی بیرون میایم و الهام همانطور که چادرم را میدهد بپوشم، می پرسد: "بگو چی شد دیگه."
به علامت تاسف سری تکان میدهم: خیلی عقایدش به بهایی ها میخورد... انگار میخواست غیر مستقیم هلم بده به سمت بهاییت... ولی هنوز کامل بهم اعتماد نداره... آدرس چندتا سایت رو داده... بریم ببینیم چیه...

ادامه دارد...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی