هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

بهشت جهنمی_ قسمت یازدهم

يكشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۲۴ ب.ظ


(مصطفی)

نیروی انتظامی میگوید فعلا نمیتواند اقدام جدی کند قرار شده ما نگران نباشیم و همانطور که پیش رفته ایم رصدشان کنیم و به سپاه گزارش دهیم. مثل اینکه واقعا کاری از دستم بر نمیاید. حداقل تا زمانی که سیدحسین برسد.
نزدیک نماز مغرب میرسم به مسجد. اینطور که معلوم است باید یکی دو روز حاج کاظم نماز را بخواند. هنوز پایم به حیاط نرسیده که صدای همهمه چندتا از بچه ها یادم می اندازد که ذوالجناح را قفل نزده بودم. میروم به جایی که بچه ها ایستاده اند. متین مرا که می بیند با چهره ای نگران به سمتم می آید: "آقا سید... فکر کنم موتور شما رو زدن."
قدم تند میکنم و به متین میگویم: "یعنی چی که موتور منو زدن؟"
- نمیدونم... چند دقیقه پیش یکی دونفر با ماسک اومدن با چماق افتادن به جونش... ولی خیلی خسارت نزدن چون ما زود رسیدیم...
می رسم به ذوالجناح که روی زمین واژگون شده. یکی از آینه هایش شکسته و بعضی قسمت هایش کمی تو رفته؛ رنگهایش هم کمی ریخته.

کامران میگوید: "وقتی ما رسیدیم در رفتن... یکی شون میخواست با اسپری یه چیزی رو زمین بنویسه ولی نتونست، امونش ندادیم."
نگاه را از ذوالجناح میگیرم و به متین میگویم: "نرفتین دنبالشون؟"
بجای متین، جوانی غریبه همسن خودم پاسخ میدهد: "چرا من سعی کردم برم... ولی گمشون کردم."
جمله حسن در ذهنم چرخ میخورد که: "از زمین و زمان برایمان می بارد!!"
مگر چقدر غفلت کرده ایم که انقدر جسور شده اند؟ انقدر ذهنم درگیر است که فراموش میکنم بپرسم جوان تازه وارد کیست. با همان صدای گرفته به بچه ها میگویم: "برید نماز دیر میشه الان."
حتما انقدر بهم ریخته و درب و داغان هستم که سریع حرفم را گوش کنند و بروند. اما خودم هنوز نشسته ام. نمیدانم چکار کنم و چه موضعی بگیرم مقابل اینهمه گستاخی؟
صدایی مهربان از بالای سرم میگوید: "نمیخوای بریم نماز اخوی؟ غصه نخور درستش میکنیم."
سرم را که بلند میکنم، همان جوان تازه وارد را می بینم که با لبخندی شیرین، دست به طرفم دراز کرده. در آن شرایط و فشار روحی، لبخند برایم بهترین مرهم است. نمیدانم چرا چهره اش مرا یاد سیدحسین می اندازد و مهرش به دلم می نشیند. انقدر که برای چندلحظه مشکلات از یادم میرود و بلند میشوم که برسم به نماز.
بعد از نماز، دستم را می فشارد و لبخند میزند: "آقا سیدمصطفی که میگن شمایید؟"
من هم به زور میخندم: "بله."
دستم را محکمتر می فشارد: "عباسم... دوست سیدحسین آقا... قرار شده بود بیام به عنوان مربی سرود درخدمت باشم."
تازه یادم می افتد تا سیزدهم آبان یکی دو روز بیشتر نمانده و هیچ کاری نکرده ایم. میدانم برای آماده کردن سرود دیر است. عباس هم این را از نگاهم می فهمد: "حالا اگر برای روز دانش آموز نشد، برای پنجم آذر یه چیزی آماده می کنیم... کلا خوبه مسجد یه گروه سرود داشته باشه... کار دیگه ای هم اگه از دستم براومد درخدمتم."
هنوز حرف هایش کامل در ذهنم تحلیل نشده که حسن مثل اجل معلق میرسد: "به! عباس آقا... چه عجب ما شما رو دیدیم بعد عمری."
تازه دوزاری ام می افتد که عباس از دوستان قدیمی سیدحسین بوده. اما چرا من تا الان ندیده بودمش؟
از حسن که می پرسم، می گوید او هم تا دیشب که سیدحسین زنگ زده بوده، اسم عباس را نمیدانسته و فقط چندبار او را با سیدحسین دیده بوده. همان اول هم مهر عباس به دلم نشست. الان هم که سیدحسین معرفی اش کرده، بیشتر دوستش دارم. چشمانش همیشه می خندند.

ادامه دارد...


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی