هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

توصیه شیطان به حضرت نوح علیه السلام 1

شنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۶، ۰۵:۵۱ ب.ظ



جبهه اقدام 
داستان های اقدامی 

قسمت_اول

 
مادر داشت تو آشپزخونه با سرعت ناهار را آماده میکرد چون قرار بود با یکی از خانمهای مسجد برای خرید عروس برن بازار... 
آخه مادر در خیریه مسجد عضو بود و در تهیه جهاز و سیسمونی، کمک میکرد 
زهرا کلاس سوم دبیرستانه امتحانش را داده بود و به خونه اومده بود و داخل اتاقش مشغول بود.
 مادر صدا زد ... زهرا جااااان بیااا عزیزم ...
 زهرا بعد از چند دقیقه به آشپزخونه اومد...
 مادر که میخواست سفارش امید و علی را به زهرا بکنه تا چشمش به صورت زهرا و چشمهای قرمز و پر از اشک او افتاد سکوت کرد ...
زیر غذا را کم کرد و به طرف زهرا اومد. گفت: چیییی شده؟؟ چرا گریه کردی عززززیزم؟!!
 بعد در حالی که زهرا را در آغوش میگرفت گفت دختر خوش اخلاق و همیشه خندون من مگه گریه کردن هم بلده؟؟
با این حرف مادر ناگهان دوباره بغص زهرا ترکید و اینبار با صدای بلند در آغوش مادر شروع به گریه کرد...
 مادر همانطور که زهرا را در بغل داشت و سرش را نوازش میکرد روی صندلی نشست و زهرا را هم در بغل گرفت و گفت:
 هر چی شده فدای سرت عزیزم ... همینکه الان سلامتی خودش یه نعمت خیلی بزرگه که باید سجده شکر کنیاااااا.. 
همین که الان تو بغل منی خودش یه نعمت بزرگه. 
همین که الان بابا و برادرات سالمن خودش یه نعمت بزرگه. ...
 مادر هی از اتفاقات خوب و از نعمتهای خدا گفت❤ و گفت و گفت و بعد هم گفت باید خیلی خداراشکر کنیاااا... 
تا اینکه کم کم زهرا آروم شد. از بغل مادر بیرون اومد و با صدای بغض آلودی گفت:
 ♥مامان منکه هیچ کس را آزار نمیکنم با هیچ کس هم بد رفتاری یا دعوا نمیکنم با همه مهربونم
 اگر یه سیب داشته باشم ده تا تیکه ش میکنم که همه دوستام بخورن 
هیچکس را هم تا حالا مسخره یا تحقیر نکردم.
  به هیچکس توهین و تهمت نمیزنم.
 پس چرا بعضیا منو همیشه مسخره میکنند تحقیر میکنند توهین میکنند و حرفهای خیلی بد بهم میزنند... 
بعد ادامه داد راستی من دیگه فردا این ژاکتم را نمیپوشم یکی دیگه برام بخرید.... 
مادر از جا بلند شد یه سر به برنج زد بعد در حالی که به سمت زهرا برمیگشت با دستهای مهربونش اشکهای زهرا را پاک کرد و گفت: 
حالا کی مسخرت کرده؟؟ چی بهت گفته؟؟ شایدم اصلا حرف بدی نزده باشه؟؟
 زهرا رفت بالای کابینت نشست و پاهاش را گرفت تو بغلش و با صدای محزونی گفت مامان من خیلی سیاه و زشتم؟؟
 مادر که تقریبا ماجرا را کامل فهمیده بود گفت:
 کسی که گفته شما زشتی معلومه اصلا زشتی و زیبایی را نمیفهمه
 صورت با نمک و مهربون و خندون تو را، با اون دندونای سفید و قشنگت را، هیچکس ندااااره. زهرای من یه دونه است. 
هیچ عیبی تو صورتت نداری گل قشنگم. 
مادر در همین حال که با مهربونی از زهرا تعریف میکرد
برنج را آبکش کرد و عدسها را که قبلا پخته بود، لای برنج پاشید و برنج را دم کرد
 بعد در حالی که یک تکه از سینه بوقلمون را نگینی خرد میکرد و با پیاز تفت میداد پرسید:
 نگفتی کی بهت توهین کرده؟ 
زهرا با همون صدای غمگین گفت غزاله
 مادر خانواده غزاله را خوب میشناخت.
 سرش را بالا آورد و نگاهی به زهرا کرد و با بی تفاوتی گفت: اووووه 
غزاله که تکلیفش معلومه...
 اصلا حرفاش مهم نیست که...
 غزاله دختر یکی یدونه ی به خانواده بسیار متمول بود که خونشون دوتا خیابون بالاتر از خونه زهرا بود...
 مادر ادویه را به غذا اضافه کرد و بعد از ریختن زغفرون یه استکان آب روش ریخت و زیرش را کم کرد 
و به زهرا گفت: مامان جان تا نیم ساعت دیگه غذا آماده میشه
زیر هر دو را خاموش کن و هر وقت پدر و برادرات اومدن بکش با هم بخورین 
من سعی میکنم خیلی زود برگردم و بعد در حالی که به اتاق میرفت تا لباسهاش را عوض کنه
با صدای بلند گفت: اماااااان از حساااااادت...

 همون لحظه دوست مادر زنگ زد و مادر به سرعت حاضر شد و ضمن سفارشات لازم به زهرا گفت :
برگشتم مفصل با هم صحبت میکنیم.
 حدود ساعت 2:5 پدر با علی و امید به خونه اومدند... 
زهرا سالاد کوچکی درست کرده بود با دوتا کاسه ماست همراه با بشقاب ها و پارچ آب ولیوان،
 خلاصه میز ناهار را کامل چیده بود... 
به محض رسیدن پدر و بچه ها شروع به کشیدن غذا کرد..
 علی و امید کلاس دوم و سوم دبستان بودن و هر روز با پدر به خونه میومدند...
 بعد از خوردن غذا پدر در جمع کردن میز و شستن ظرفها، به زهرا کمک کرد.
 اما کاملا متوجه غمگین بودن زهرا شده بود ولی سوالی نکرد... 
وقتی همه به اتاق نشیمن رفتند زهرا کنار پدر نشست بعد از کمی این دست اون دست کردن سوال کرد:
 بااابااا...
 چطور میشه کسی که همه چی داره به کسی که از خودش خیلی پایین تره حسادت کنه؟؟!!!
پدر لحظه ای سکوت کرد... 
بعد پرسید: خب حالا چه کسی به چه کسی حسادت کرده؟؟ 
زهرا که هنوز قلبش پر از درد بود گفت: 
بابا یکی از دوستام اسمش غزاله است، شما نمیشناسینش. 
پدر، خانواده غزاله را کامل میشناخت ولی حرفی نزد ... 
زهرا ادامه داد: غزاله همه چیزش از من بهتره...
 از شکل و قیافه و تیپش بگین، که خیلی از من قشنگتره...
از لباس و کفش و کیفش، که خیلی از من شیک تر..
. از خوراکیهایی که به مدرسه میاره، اوووف همه خارجین انواع شکلات بیسکویت...
 هر ماه کفش و کیف و شالش عوض میشه 
هر هفته یه ژاکت یا کاپشن جدید میپوشه ...
درسش هم که خیلی از من بهتره برای هر درسی معلم خصوصی داره...
پس به چه چیز من ممکنه حسادت کنه ...
 پدر یه کم به صورت غمگین زهرا نگاه کرد و گفت...
 بذار اول برات یه داستان واقعی تعریف کنم
 بعد میگم که دوستت به چه چیز شما حسادت میکنه...
ادامه دارد...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی