هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

۴۲۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «جبهه اقدام انقلاب اسلامی» ثبت شده است

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_ششم

آخرین قسمت

چه می خواهم؟ مهدی حرفم را فهمید یا نه؟ خواستن یا نخواستن من را می تواند درک کند؟ نگاهش را از صورتم جدا می کند و به بالا می کشد. چشم هایش حرف هایی دارد که به زبان نمی آورد. نگاهش را پایین می آورد و نگاهم را می گیرد. سخت شده ام. دارم فکر می کنم که من هیچ وقت قبول نکرده ام که خالقم مربی ام باشد؛ اما چند سالی زیر نظر مربی خاص بدن سازی کار کرده ام. گفت و شنودش برایم سخت است. من مربی پذیر هستم، اما خالق گریزم. شاید به خاطر آسان گیری خودش است یا ندید گیری هایش. یک بار اگر مثل مربی بدن سازی ام مقابل حرف گوش ندادن، تندی کرده بود، یک بار اگر مثل او، مقابل بی نظمی هایمان تعطیل کرده بـود، یک بار اگر جریمه ی سنگین بریده بود، الآن اینجا نبودم. این تقصیر اوست، یا سر به هوایی من؟ باید همراهی می کردم یا مثل حالا سوء استفاده؟ با گذشته ام چه کنم؟ این را بلند می پرسم:

- با دلبستگی هام چه کنم؟ با همه ی کارهایی که هر وقت خواستم انجامشون دادم؟ یعنی اون وقت ها برای کی کار می کردم؟ حرف کی رو می شنیدم؟ مهدی، من باید یک زندگی رو تصفیه کنم و دوباره شروع کنم، درسته؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۳
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_پنجم

همراهم می آید تا کنار قبر فرید. می نشینم و می نشیند. بـا انگشـترش چنـد ضربـه روی سـنگ قبـر می زند و بعد انگشتانش را می گذارد و زمزمه می کند. با گل های پرپر روی قبر، خودم را مشغول می کنم. کاش میشد فرید چند ساعتی برمی گشت و کمی از فضا و حالات آن جا برایم حرف می زد. اصلا مجهول بودن، خودش ترس و دلهره می آورد. سـرم را بالا می آورم. سرش پایین است. می گویم:

- یه چیزی می خوام بگم که گفتنش خیلی سخته! ولی خب... 

تمام گلبرگ هایی را که چیده ام به هم می ریزم. زندگی هم همین است. فضایی که برای من چیده شده بود تا به قول آقا معلم، بیشترین لذت را از آن ببرم، یک چیدمان قشنگ و حساب شده، من با دستانم به هم ریختمش. ساکت مانده است. ادامه می دهم:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۱
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_چهارم

- خوبه که این قدر ایده آل گرا هستند. حالا به نتیجه هم رسیدید؟

پرتقال را از دستش می گیرم و می گذارم دهان خودش. سرش را عقب می کشد:

- ا مهدی برای تو پوست کندم. 

- بدون تو مزه نمی ده خانمم. میدونی که... 

- بحث لذت، اثر گذاشته ها!

خنده ام می گیرد و متأسف می شوم. حرف بچه ها و خواسته شان درست است، اما از این حرف درست، سوء استفاده کرده اند و چنان کارهای انحرافی تعریف کرده اند که همه ی عالم را به فساد کشیده اند.

- نه خیر پیش ما هم که هستی حواست پیش بچه هاته. 

دست می کنم و موهایش را به هم می ریزم. دستم را می گیرد و موهایش را صاف می کند. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۰
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_سوم

و مهدی که آخر هفته گفت:

- اول لـذت رو تعریـف کنیـد تـا بعـد سـر اینکـه جلـوی لذت مـا گرفته شده یا نه بحث کنیم. 

- لذته دیگه. حال میده. 

چشمان آرشام برق می زند تا حرفی بزند که وحید می پرد وسط:

- یه جور کیف و سرخوشی و از این حرفا!

جمع میترکد از خنده و مهدی هم همراهی می کند:

- نه اینا که تعریف لذت نیست، اینا حس خودتونه. فکر می کنید که خوشتون اومده، پس لذیذه. 

- اووم چقدر هم لذیذه. 

پسرخاله شده ایم و مهدوی هم راه می آید و می خندد. 

- فقـط کاش تمـوم نمی شـد. آق معلـم، شـما کـه با خدا خوبـی، یه راه حـل نـداری کـه ایـن لذت هـا دایمی باشـه و ما عشـق و حالمـون تموم نشه؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۹
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_دوم

آدم هـا هیـچ مشـکلی بـا خدا ندارند. مشکل شـان با خودشـان اسـت. بفهمنـد کـه هسـتند، چـرا هسـتند، قـرار اسـت چـه کننـد، کجـا بروند و در ایـن دنیـای رو بـه مـرگ دارنـد چـه غلطـی می کننـد کـه لذت شان را خراب کرده! درسـت می شـود البتـه. جـواد باید برگردد بـه خـودش. خـودش را بیـن خوشـی های کوچـک گـم کرده. باید بریزد دور آن هـا را و خودش را پیدا کند. 

محبوبـه دفتـر را آرام از زیـر دسـتم می کشـد و زیـرش می نویسـد:« ایـن آقا معلم که شوهر من و بابای بچه هامون هم هست، اگر یه کم بیشتر حواسـش به ما، مخصوصا شـخص من باشـد، ما هم از خوشـی های 

زندگی بهره ی بیشتری می بریم.»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۷
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهل_و_یکم

مهدی با هر جمله ی ما، لبخندش چپ و راست و کمرنگ و پررنگ می شود و می گوید:

- اگـر شـما تاجـر بشـید، شـا گرد بگیریـد، راه و رسـم تجـارت یـادش ندیـد، می تونیـد توقـع داشـته باشـید کارش رو درسـت انجـام بـده تـا بازخواستش کنید؟

وحید مثل همه ی ما، تکه ی دلخواهش را به مسخره می گیرد:

- حالا شما دعا کن تاجر بشیم. کور شیم اگه به شاگردمون یاد ندیم. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۷ ، ۲۳:۴۶
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_چهلم

بلند می شود و شروع می کند به جمع کردن استکان ها. شعور نداریم یا ذهن درگیر داریم که اینطور غلام دست به سـینه مان شـده اسـت. می رود. بچه ها منتظرند تا حرفی بزنم. بلند می شوم و پنجره ی اتاقش را باز می کنم. سروصدای بچه ی همسایه باعث می شود دوباره پنجره را ببنـدم. بـا ظـرف میـوه می آیـد. بـه کمکـش می روم و مقابل بچه هـا تعارف می کنم... آرام که می گیریم، سعید می گوید: 

- می گفتید... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۸
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_سی_و_نهم

این را وحید می پرسد. خا ک بر سرش با این سؤالش! همیشه از آخر به اول است. 

- شـما با مرگ مشـکل دارید؟ یا با زمان مردن؟ اینکه چرا فرید جوان بود که مرد، و الا که با مرگ پیرها فکر نکنم مشکلی داشته باشی؟

وحید دستش را دور لیوان چایش چرخ می دهد و سعی می کند که به مهدی نگاه نکند. البته فقط سعی می کند. نگاه به بچه ها می کنم. همـه دارنـد بـه لیـوان چایشـان ور می رونـد. چـه حـال واحـدی داریـم: ترس و حیرت... 

- اره خـب دوتـاش. هـم بـا مرگ مشـکل دارم، هم با زمانش، چرا وقتی قراره بمیری خلق می شی؟ 

مهدی دسـتانش را در هم قفل می کند و مسـتقیم توی صورت وحید نگاه می کند. 

- یه چیزی بگم آقا وحید. درست گفتم وحید هستی دیگه؟ 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۶
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_سی_و_هشتم

دراز کشـیده ام و دارم حرف های چرت و پـرت بچه ها را گـوش می دهم. زر مفت می زنند و من حال ندارم جوابشان را بدهم.

- قیافه ش از این لباس شخصیا بودا. 

- ولی بدک هم نبود، دور موهاش رو کوتاه کنیم. بزنیم بالا و ریشاشو بتراشیم معرکه می شد. 

- ولی هیکل رو فرمی داشت.

- جواد!

جواب نمی دهم. ایـن چنـد جملـه را هم تحمل کرده ام که جواب ندهم. حرف رایگان زدن کار همیشگی مان است.

- هوی با توام. 

بقیه ی حرفشان را گوش نداده بودم. 

- ببین می گم من حوصله ی نصیحت ندارما. اگه چرت و پرت بگه حالشو می گیرم. 

- خفه! 

- از ما گفتن بود.

- تو کی هستی؟ هر کی نمی خواد نیاد، کسی که زور نکرده. 

- ولی اگه نتونست جواب بده چی؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۴
hosein hovalhagh

#از_کدام_سو

#قسمت_سی_و_هفتم

گیر افتاده ام بین جواد و دوستانش. 

دیشب زنگ زد و گفت: 

- فردا بعد از مدرسه یک ساعتی وقت دارم؟

وقت داشـتم و قبول کردم به خاطر حال و هوای این دو سـه هفته اش. نمی دانستم که قرار است چه کنیم. 

گفت: 

- برویم از مدرسه بیرون.

ماشین را روشن کردم و راه افتادیم. سر خیابان، چهار نفر از دوستانش را هـم سـوار کردیـم. تـوی بیمارسـتان دیـده بودمشـان. آدرس دادن را گذاشتم به عهده ی خودشان. رفتیم و توی یک پارک، گرد هم نشستیم. منتظر بودم که شروع کنند. هیچ کدامشان حاضر نبودند نگاهم کنند. جواد دانه دانه چمن ها را می کند و می انداخت کنار. 

- جواد! هم علف بکن، هم حرف بزن. چطوره؟

سرش را بلند نمی کند اما زبانش باز می شود. 

- ببین مهدی! ما چند تا سؤال داریم، یعنی خیلی سؤال داریم. ولی خب، نمی دونیم که تو می تونی جواب بدی یا نه. یعنی ببین... باید جواب بدی. بالاخره هر سـؤالی جوابی داره. می دونم که تیپ شـما از تیپای ما خوشتون نمی آد. شاید هم ما رو کافر بدونید. اما... 

نمی دانم این جدایی ها را چه کسی در دل و فکر ما انداخته است. هر کدام از ما فکر می کند دیگری از او و افکارش متنفر است. می گویم:

- جـواد! بـه جـای مـن نـه فکـر کـن، نه حـرف بـزن. اما به جـای خودت سؤال کن. مطمئن باش من هیچ فکر خاصی درباره ی شما ندارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ دی ۹۷ ، ۲۳:۳۳
hosein hovalhagh