هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

۱۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است


این روزها بازار فعالیت در شبکه های اجتماعی عجیب پر رونق است! حزب اللهی ها... مفسدین، منافقین و معاندین نظام، همه با جدیت در شبکه های صهیونیستی فعالیت می کنند. البته تکلیف لشکر شیاطین مشخص است؛ آنان جیره خواران آمریکا و صهیونیسم جهانی هستند و به انجام مأموریت خود مشغولند... اما فعالیت حزب اللهی ها در شبکه های صهیونیستی، زیر لوای این جمله ی امام خامنه ای که "اهمیت فضای مجازی به اندازه انقلاب اسلامی است" جای بسی تعجب دارد(!) و صد البته باعث تأسف است.
به طور خاص، موضوع فعالیت اقشار حزب اللهی در زمین دشمن این پرسش را در اذهان تکرار می کند که چرا فضای مجازی در ایران اسلامی چنین "رها شده"، "غیر منضبط" و‌"غیر قابل کنترل" است؟!! چرا بعد از گذشت نزدیک به یک دهه از فرمان فرمانده کل قوا مبنی بر تشکیل شورای عالی فضای مجازی و راه اندازی شبکه ملی اطلاعات، ایران اسلامی همچنان در این حوزه وابسته به قدرت های نجس صهیونیستی است؟!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۸
hosein hovalhagh

 


اسفند سال ۹۰ در تاریخ انقلاب اسلامی روزی بسیار مهم محسوب می گردد.مقام معظم رهبری در چنین روزی حاصل و نتیجه ساعت ها کار دقیق کارشناسی را در حکمی با عنوان تشکیل شورای عالی فضای مجازی، تصمیمی حیاتی را برای موجودیت و ثبات انقلاب اسلامی در عرصه ای حساس و با اهمیت اتخاذ نمودند.

ایشان ضمن اعلام تشکیل چنین شورایی که در سطحی عالی از مسئولین سه قوه و مقامات تراز اول نظام مقدس اسلامی و کارشناسان خبره این حوزه بوجود آمده، برای یک یک اعضاء حکمی جداگانه نیز صادر کرده و در آن به ماموریت شورای عالی فضای مجازی بصورت ضمنی اشاره کردند.اما در میان آنچه بدان در محافل رسانه ای پرداخته نمی شود پیوستی می باشد که همراه حکم تشکیل شورای مذکور به آنها ابلاغ شد و در آن ۴۰ دستور کاربردی در جزئی ترین مسایل مرتبط با فضای مجازی به عنوان نقشه راه در اختیار اعضاء و دبیرخانه ای شورا قرار گرفت.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۳
hosein hovalhagh


اینترنت، یکی از نعمات بزرگ الهی است، اما درعین حال یک نقمت هم هست؛ یعنی یک چاقوی دودم وخطرناک! اینترنت، مثل یک جریان افسارگسیخته است! مثل آن است که؛ فردی یک سگ وحشی را بیاورد و به او بگویند: " قلاده اش کو؟! " بگوید: " سفارش کرده ایم؛ آهنگر قلاده را بسازد![۱]" رهبر انقلاب اسلامی امام خامنه ای _مدّظلّه العالی_ ضمن اشاره به فضای مجازی به عنوان یک قدرت نرم فوق العاده ی در عرصه های مختلف از جمله: فرهنگ، سیاست، اقتصاد، سبک زندگی، ایمان، اعتقادات دینی و اخلاقیّات بر لزوم طراحی مناسب و دقیق برای حفظ حریم امنیّت فکری و اخلاقی جامعه در این عرصه تأکید کرده اند که: " لازمه ی حضور فعّال و تأثیر گذار در فضای مجازی _تمرکز در تصمیم گیری و جدّیّت دراجراء ؛ بدون از دست دادن زمان_ هماهنگی میان دستگاه ها و پرهیز از موازی کاری و تعارض است.[۲]"

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۱۰
hosein hovalhagh

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کآنجا

          سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

 


رکاب ۹ (خانم)

 

باد گرمی به صورتم می خورَد. مایع شیرینی راهش را از بین لبهایم باز می کند و به دهانم می ریزد؛ چیزی شبیه آب قند که خلسه ام را شیرین تر می کند. پلک هایم مثل قبل سنگین نیست و می توانم بازشان کنم.
به محض چشم باز کردن، منبع تولید باد گرم را می بینم که دقیقا مقابل صورتم است و به چشمانم خیره شده. انگار بخواهد تمام اجزای صورتم را یکی یکی آنالیز کند! زیر لب صلوات می فرستد. باید آب قند هم کار او باشد.
صدایم از ته چاه در می آید:
-چی شده؟ چقدر وقته خوابم؟
بیسکوییتی دهانم می گذارد:
-بازم تو شارژت تموم شد خاموش شدی؟
و می خندد. نگاهی به اطرافم می اندازم. سرم از زمین ارتفاع دارد؛ به اندازه زانو و دست یک مرد. هول می کنم و میخواهم بلند شوم که محکم می گیردم. ضعفم اجازه نمی دهد تقلا کنم. دوباره می پرسم:
-چقدر وقته خوابم؟
-باورت میشه نمیدونم!؟ اومدم دیدم افتادی روی این برگه ها. فشارت افتاده.
-شام خوردی؟
-نه. گذاشتم داغ بشه بریم بخوریم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۵۲
hosein hovalhagh

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم 

       موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 


رکاب ۸ (آقا)

 

نمی دانم چقدر گذشت تا سرم را از روی داشبورد ماشین بردارم. چشم هایم می سوزد. اولین چیزی که می شنوم، صدای فش فش بی سیم است:
- شاهد۱ شاهد... شاهد۱ شاهد...
به اطرافم نگاه می کنم تا به یاد بیاورم کجا هستم. کم کم حافظه ام بر می گردد. حسین را می بینم که در ماشین را باز می کند و می نشیند. به شاهد۱ جواب می دهم:
-شاهد به گوشم؟
-هیچ رفت و آمدی نیست! از همسایه ها هم پرسیدم گفتن خیلی وقته کسی توی خونه نمیاد و بره!
-همسایه ها بیخود میگن! هرچی هست توی اون خونه ست. فقط از در رفت و آمد نمی کنن. دو تا خونه کناری و خونه پشتی رو تحت نظر بگیرید.
مرتضی بسته بیسکوییت را تعارفم می کند:
- هفتاد و دو ساعته نخوابیدی! بچه ها اومدن جاشونو با ما عوض کنن. تو برو خونه یکم استراحت کن.
تازه ضعف و سردرد سراغم می آید. یک بیسکوییت بر می دارم تا پس نیفتم. حسین می گوید:
-یعنی می گی دارن از خونه کناری رفت و آمد می کنن؟
-مطمئن باش! خونه های کناری مثل یه پوشش اند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۵۱
hosein hovalhagh

سعی میکرد مرا از تو جدا سازد شک

        عشق برخاست، بنا کرد به تحسین کردن

 

 


رکاب ۷ (خانم)

 

تمام شدن مرخصی، یعنی یکسان شدن شب و روز و نفهمیدن گذر زمان و حس نکردن بی خوابی و گرسنگی. برای هردوی ما و برای او بیشتر. نه این که از کارش چیز زیادی بدانم، وقتی نیمه شب ها برمیگردد یا بعد یکی دو هفته می بینمش چهره اش داد میزند چقدر خوش گذرانده!!
خودم هم که از همان اول به قول او، سنسورهایم قطعی دارد و گرسنگی و بی خوابی و گرما و سرما را حس نمی کنم!
کار من برعکس او، خیلی کتک خوردن ندارد(!) و مثل او نیستم که هربار با دست و پای شکسته و سروصورت کبود بروم خانه؛ مگر بعضی وقتها. امروز هم از همان وقت ها بود؛ بماند که چطور و از کی کتک خوردم(قرار نیست مسائل کاری و به این مهمی بخشی از یک رمان عاشقانه باشد!!)؛ اما خوب توانست یک گوشه خفتم کند و از خجالتم دربیاید. من هم باید تا رسیدن بچه های گشت، یک جوری نگهش می داشتم که درنرود و درعین حال ناکار هم نشود. برای همین بود که چندتا لگد نوش جان کردم؛ نامرد خیلی محکم زد اما خودم را از تک و تا نینداختم و بچه ها که رسیدند، خیلی عادی سوار ماشین شدم. الان هم احتمال می دهم کمر و پهلویم کبود شده باشد اما اگر بخواهم لوس بازی دربیاورم، از ادامه کار می مانیم و باید دردش را تحمل کنم.
دست مطهره که می خورد روی شانه ام، از جا می پرم و سرم را بالا میاورم که ببینم چکار دارد. درد در گردنم می پیچد تا بفهمم انقدر ثابت نگهش داشته ام که خشک شده.
- دیروقته ها! برو خونه، بچه های شیفت هستن.
تازه می فهمم هوا تاریک شده است و نماز مغرب و عشایم مانده. دنبال ساعت می گردم:
-مطهره ساعت چنده؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۴۸
hosein hovalhagh

ما آمده بودیم که تا مرز رسیدن

      همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیریم

 

 


رکاب ۶ (آقا)

 

گاهی زمان نباید بگذرد اما می گذرد؛ مثل امروز که دلم میخواست عقربه ساعت از ۱۲:۱۳ تکان نخورد. دلم می خواست هزار بار دیوانه صدایم بزند. دوست دارم هیچوقت دو روز بعد نشود که مرخصی ام تمام شود.
مثل همیشه در کوچه شان جای پارک نیست. ماشین را جلوی در پارکینگشان می گذارم. درحالی که کمربند را باز می کنم می گویم:
-میگم احتمالا پدر محترمتون یه تله انفجاری گذاشتن دم در؛ انقدر که بهشون سرنمی زنیم!
-نه! زنده می خوانمون! کمین گذاشتن حتما!
بلند بلند اشهد میخوانم و پیاده می شوم. وقتی می بینم غش غش به خل بازی هایم می خندد، ادامه می دهم:
- غسل شهادت کردی؟ وصیتنامه نوشتی؟!
خنده اش را جمع و جور می کند و درحالی که دست بر دکمه زنگ می فشارد، از چپ چپ نگاه می کند که ساکت شوم. در باز می شود و با بسم اللهی وارد می شویم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۸ ، ۲۳:۴۷
hosein hovalhagh


رکاب ۵ (خانم)

 

اولش مایل به آمدن نبودم اما الان پشیمان نیستم. مگر چندروز مرخصی داریم که با هم نباشیم؟ بالاخره ما هم آدم آهنی نیستیم، دل داریم.
به محض اینکه ماشین را در پارکینگ می گذارد، باران شدید میشود. هوای خرداد است دیگر! محوطه خاکی پارکینگ خالی ست و هوا پر از گرد و غبار شده. باد تندی قطرات باران را به شیشه می کوبد.شیشه های ماشین گلی شده و بیرون واضح نیست. نمی توانیم پیاده شویم.
خنده اش می گیرد:
- ببین تورو خدا! یه روزم که میخوایم مثه بقیه بیایم پارک اینجوری میشه!
کمربند ایمنی را باز می کند و برمی گردد از صندلی عقب چیزی بردارد. حواسم به بیرون است و صدای برخورد باران با شیشه که ناگاه دسته گل نرگسی مقابل صورتم می بینم. متعجب برمیگردم. با لبخند نگاهم میکند و گلهای نرگس را در دست آتل بندی شده اش نگه داشته. قبل از پرسیدن مناسبتش، جواب می دهد:
- ۱۷ خرداد ۹۲، ساعت دوازده و دوازده دقیقه ظهر، که الان چهار سال و حدودا ده ثانیه ازش می گذره.
نگاهی به ساعت ماشین می اندازم. دوازده و سیزده دقیقه است. گل ها را در دستم می گذارد:
- وارد اولین ثانیه های پنجمین سال زندگیمون شدیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۳۸
hosein hovalhagh

 

 


رکاب ۴ (آقا)

 

میدانم حتی یک کلمه هم از کتابی که دستش گرفته نمی فهمد و حواسش جای دیگر است. وقتی قهر میکند اینطور میشود؛ میرود یک گوشه با کتابهای عزیزتر از جانش سر و کله میزند تا بروم منت کشی. این کتابها برای من مانند رقیب عشقی اند!
مطمئنم الان دارد زیرچشمی می پایدم و منتظرم است. همین غرورش را دوست دارم. غروری که نه جنس زنانه دارد نه مردانه. فقط مخصوص اوست و برای من که خوب می شناسمش، این غرور یعنی همه عاطفه و مهربانی اش. این غرور یعنی میدان را نه فقط به عقل داده و نه فقط به عشق؛ یعنی خیلی وقت است احساس و عقل باهم سازش کرده اند.
بی توجه به انتظارش، لباس های پلوخوری ام را می پوشم و تا جایی که میتوانم به سر و شکلم میرسم. عطری که برای تولدم خریده را میزنم و کتم را جلوی آینه مرتب میکنم. می نشینم مقابلش:
- خوشتیپ شدم؟
به نیم نگاهی بسنده میکند:
- آره خوبه!
ای بنازم غرور را! الان یعنی میخواهد بگوید اصلا دلش نرفته است؟ یعنی آن کتاب صاف بی مزه با ورقه های کاهی و جلد چرمی زشتش از من قشنگتر است؟! من این را نشناسم باید بروم خودم را تحویل موساد بدهم! از رو نمیروم:
- پس تو ام بپوش بریم بیرون.
کتاب را ورق میزند:
- کار دارم.
اگر در حالت منت کشی نبودم، میگفتم «چکار مهم تر من داری» اما الان با گردن کج، منت کشی را به اوج میرسانم:
- پاشو دیگه، دو روز مثل بقیه مردم تو خونه ایم، بیا مرخصیمونو باهم باشیم.
بالاخره سرش را از کتاب بیرون میاورد. این یعنی مرحله اول عملیات موفقیت آمیز بوده و میتوانم به قیافه ام امیدوار باشم. با چشمانش به دست ضربدیده ام اشاره میکند:
- چرا اینطوری شد؟
قیافه جدی میگیرم:
- سلسله مراتب رعایت کن سرکار علیه! اصلا دلیلی نداره درباره مسائل طبقه بندی شده به شما توضیح بدم! یه ضربدیدگی کوچیکه، خوب میشه اگه شما هی نپیچونیش!
- به یه شرط میام!
چقدر زود تسلیم شد! حتما دلش به حالم سوخته. مثل بچه ها می گویم: قبول!
- دستتو آتل ببند که بدتر نشه، انقدرم با بدنت دشمنی نکن! چون حالاحالاها لازمش داری.
دست میگذارم روی چشمم:
- چشم! تا بیای آماده شی می بندم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۸ ، ۱۵:۳۵
hosein hovalhagh



رکاب ۳ (خانم)

 

از اتاق خواب بیرون می آید و سلام کرده و نکرده، می نشیند مقابل تلوزیون. کنایه میزنم:
-علیک سلام! صبح شمام بخیر! منم خوبم!
میزند شبکه خبر و سرش را کمی به سمتم برمیگرداند:
-سلام! خوبی؟
با شنیدن اضطراب صدایش اخم میکنم:
-مگه قرار نبود توی مرخصی گوشیو بذاریم کنار؟
بی آنکه نگاهم کند میگوید:
-چشم! ببخشید! دیگه تکرار نمیشه!
صدای تلوزیون را بلندتر میکند تا من هم بشنوم:
-حمله تروریستی به مجلس شورای اسلامی و حرم مطهر امام خمینی(ره)... در اثر این حمله که داعش آن را برعهده گرفته، تا کنون ۱۰ نفر از هموطنانمان به شهادت رسیده اند...
لیوان شیر گرم را دستش میدهم و میگویم:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۸ ، ۱۸:۲۹
hosein hovalhagh