هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

روزهای با تو بودن قسمت آخر

چهارشنبه, ۲ خرداد ۱۳۹۷، ۰۴:۳۳ ب.ظ

#جبهه_اقدام 



صدای مداحی می پیچد توی گوشم: "وای... شهیدِ بی سر اومده... وااااای لالۀ پرپر اومده... وای... تنش شبیه جسمِ علیِ اکبر اومده..."

خودم را سپرده ام به جمعیتی که ابتدا و انتهایش پیدا نیست. اینجا هیچکس نمی گوید «مرد که گریه نمی کند»؛ چون همه در مردانگی مان شک کرده ایم با دیدن مردی بی سر. اینجا چه مرد، چه زن، همه گریه می کنند به حال خودشان.

عجب محرمی شد امسال!

صدای لرزان سنج می آید و فریاد محکم طبل. بوی اسفند و گلاب نشان می دهد عزیزی تازه رسیده، مثل آن سال که غواص ها مهمانمان بودند. پرچم ها روی دست ها می چرخند؛ پرچم های بزرگ و کوچک، سرخ و سیاه و سفید، یاحسین (علیه السلام) و یا ابالفضل (علیه السلام)... آب زنید راه را...

اینجا کسی نمی تواند سینه نزند. نمی تواند نبارد. نمی تواند بماند. نمی تواند برود. اینجا همه مسحور حجت خدا بر مردمند. اینجا بوی حسین (علیه السلام) می آید... اینجا قدمگاه مهدی فاطمه(عج الله تعالی فرجه الشریف) است...

دلم می خواهد فریاد بزنم، بدوم، ضجه بزنم و از بالای سر جمعیت، پرواز کنم تا خود تابوت. سر و صورتم را تبرک کنم و خودم نوحه بخوانم... حال غریبی ست، سیدحسین دیشب راست گفت: «آقا محسن فرق میکنه، خیلی به اربابش رفته!»

سفارش سیدحسین است که بجای او هم سینه بزنم و گریه کنم. برای همین اینطور پریشان شده ام. نمی دانم سیدحسین اگر اینجا بود چطور سینه میزد... جای خالی اش خیلی به چشم می آید... مگر می شود جایی، خبری از حسینِ فاطمه (علیه السلام) باشد و سیدحسین نباشد؟

با الهام آمده بودم اما الان گمش کرده ام. مهم نیست، حسن و مریم هم گم شده اند. اصلا همه گم شده اند و آمده اند که «شهید» پیدایشان کند...

یکپارچه آتش شده ام. چشم هایم می سوزد. هرطرف نگاه می اندازم، شهیدِ بی سر لبخند می زند. دلم فریاد می خواهد. این بغض را، گریستن هم حریف نمی شود.

در آن همهمه و سر و صدا، صدای زنگ همراهم را می شنوم! آنتن نمی داد، پس چرا الان...؟

سیدحسین است. تماس را وصل می کنم. صدایش خوب نمی آید.

- سلام آقاسید... خوبی؟ تشیعی؟

- سلام... صدات خوب نمیاد...

- خواستم التماس دعا بگم... همین...

- محتاجیم...

واضح نیست صدایش. قطع می شود. دلم می خواهد الان میدیدمش، کاش او را هم در جمعیت گم کرده بودم. سیدحسینِ مهربان، بصیر و دلسوز را...

بعد از مراسم، تا الهام را پیدا کنم یک ساعت و نیم سرگردانم. همه مثل دیوانه ها شده ایم! خاکی، پریشان، با چشم هایی سرخ و متورم.

از الهام که هنوز ساکت است می پرسم: "دعام کردی؟"

بی رمق و خسته نگاهم می کند. صدایش گرفته. آرام تبسم می کند و پلک برهم می گذارد. یعنی تایید. صدایم را صاف می کنم: "چه خبر بود..."

فقط آه می کشد. روی جدول می نشینیم. آبمیوه با طعم انبه خریده ام. او هم انبه دوست دارد. به طرفش دراز می کنم.

چشم می چرخانم بین جمعیت متفرق. جوان هایی با تیپ سامیار، خاکی و اشک آلود. مطمئنم سامیار و نیما هم آمده اند.

جای خالی سیدحسین نباید خالی بماند. دلم می خواهد حالا که پیدا شده ام، حالا که می دانم سنگرم کجاست، حالا که دشمن و دوست را شناخته ام، بایستم و بجنگم. احساس می کنم کسی دستم را گرفته و دنبال خودش کشیده تا اینجا. دلم نمی خواهد متوقف شوم. سیدحسین یک طرف میدان را گرفته، به امید اینکه ما این طرف هستیم. برایش پیامک میزنم: «تا آخرش هستیم داداش... خیالت تخت...»

دستم را به طرف الهام دراز می کنم: "من یه جا موندنو دوست ندارم! میشه بریم؟ با هم!"

الهام منظورم را می فهمد و لبخند م یزند. دستم را می گیرد و درحالی که بلند می شود می گوید: "با هم!"

طعم سادگی ازدواجمان مثل طعم انبه می ماند، مثل کاغذ کیک یزدی که از بچگی عاشق جویدنش بودیم... دنیا را با همراهی که یک جا ماندن و تکلف را دوست ندارد عوض نمی کنم...

ذوالجناح را از روی جک برمیدارم و زمزمه میکنم: "ما زنده به آنیم که آرام نگیریم..." و الهام در حالیکه سوار می شود ادامه می دهد: "موجیم که آسودگی ما عدم ماست...

" والسلام علی من التبع الهدی...

❇❇❇❇❇

 جبهه اقدام انقلاب اسلامی

sapp.ir/jebheeqdam

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی