هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

بهشت جهنمی قسمت اول

سه شنبه, ۱۳ شهریور ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ

خلاصه ای از بخش اول داستان روزهای با تو بودن...


مسجد صاحب الزمان در یکی از مناطق قدیمی تهران مسجدی بسیار فعال است... 

این مسجد به همت حاج اقای محمدی روحانی مسجد و سید حسین کاظمی پور فرمانده بسیجی، به یک پایگاه فعال تبدیل شده است...

از کلاسهای دفاع شخصی و آموزش های رزمی گرفته تا کلاس های پرسش و پاسخ و بحث و روشنگری در مورد فضای مجازی و انواع کلاس های مختلف برای خواهران...

حسن صبوری پسرخاله ی سیدحسین یکی از دوستان خود، به نام سید مصطفی باقری را جذب مسجد می کند... و باعث می شود تا خانواده سید مصطفی و حسن وارد فعالیت های مسجد شوند...

در نهایت خانم صبوری مریم، خواهر سید مصطفی را برای حسن خواستگاری کرده و خانم باقری هم الهام، خواهر حسن را برای مصطفی خواستگاری میکند...

سید حسین نیز برای انجام ماموریتی به سوریه می رود و سید مصطفی را جانشین خود در مسجد قرار می دهد ... اما با رفتن سید حسین جلسات و هیئت هایی در محله شکل میگیرد که صحبتها و تبلیغاتشان کاملا مشکوک است...


لطفا بخش اول داستان را در لینک زیر مطالعه کنید...

http://jebheeqdam.ir/node/7


ادامه داستانِ
    روزهای با تو بودن
                   بخش دوم
                      "بهشت جهنمی"
                         شبهات فرقه های ضاله
                            وعده ی ما از امشب روز عید
                                                            یا علی


بخش دوم داستان به نام بهشت جهنمی از امشب منتشر می شود


در بخش اول به تمام سوالاتتان در مورد فضای مجازی جواب دادیم
در بخش دوم سعی داریم در مورد فرقه های ضاله صحبت کنیم
 حتمااا ما رو دنبال کنید..
مطلب خیلی مهمه


حسن:
یکبار دیگر تعداد را می شمارم و کفش می پوشم. نمیدانم چقدر در حسابم هست. تا برسم به مغازه حمیدآقا، به این نتیجه رسیده ام که یک آبمیوه حدودا ۱۰۰۰ تومان می شود و برای سی نفر، می شود ۳۰۰۰۰تومان. همین کافی ست! نه آنها هتل آمده اند نه من سر گنج نشسته ام! آهان نذر مریم داشت یادم می رفت، سی تا هم تی تاپ. نذر مادر و الهام هم باشه برای هفته ی بعد.
آبمیوه ها را همراه با تی تاپ ها که می برم به بچه ها تعارف کنم، چهره سیدمصطفی درهم می رود. بچه ها آنقدر از سر و کول هم بالا رفته اند که سنگ هم باشد می خورند.

مصطفی در گوشم می گوید: "اینا چیه؟ دوباره گدابازی در آوردی؟ طفلیا خیلی کالری سوزوندن، یه کیک درست و حسابی میگرفتی که پس نیوفتن! تو مسئول تدارکاتی یا ندارکات؟"
ابرو بالا می دهم: "بودجه نداریم اخوی! اگه کلیه ت خوب کار میکنه بده بفروشیم، یه سفره رنگین بندازیم!"
مصطفی درحالی که بچه ها را برای رفتن بدرقه می کند می گوید: "حالا اربعین و بیست و هشت صفر رو چکار کنیم؟"
درحالی که با کامران دست می دهم رو به مصطفی می کنم: "صاحب مجلس خودش میرسونه، انقدر حرص نخور!"
صدای احمد، مصطفی را به سمت خودش می کشد. احمد مثل همیشه پر سروصدا و شلوغ است. درحالی که محکم با سیدمصطفی دست می دهد می گوید: "آقاسید! یه هیئت دوتا کوچه بالاتر هست هفتگی! پسرعموهاتونن!"
مصطفی متعجب به احمد نگاه می کند. احمد می خندد: "منظورم اینه که سیدند. خیلی آدمای ماهی هستن... بریم یه بار هیئتشون؟"
مصطفی میزند پشت احمد: "فعلا برو خونه مامانت نگران میشن. بعدا باهم حرف می زنیم."
احمد آخرین کسی ست که می رود. مصطفی تکیه می دهد به دیوار و نفسش را بیرون می دهد: "خدایا شکرت... این هفته م گذشت... از الان باید بریم تو فاز کارای اربعین."
به سمت کمد می روم و پرونده ها را بیرون می کشم: "فعلا بیا این پرونده ها رو درست کنیم... اینا مدارک جدیده بچه ها آوردن."
می نشینیم کنار پرونده ها. مصطفی چند پرونده را نگاه می کند و می گوید: "ای بابا... اینا نصفش ناقصه... خب من اینا رو چجوری بفرستم آموزش فعال ببینن؟"
سر بلند می کنم: "چقدر حرص می خوری تو بابا! میارن کم کم... تو براشون کارکرد بزن."
- تو برو پرونده های خواهران رو ببین... همش مرتب، تمیز... اونوقت ما چی؟
- پرونده مهم نیست آقاسید! بسیجی بودن که به کارت نیس! دلت بسیجی باشه!
مصطفی از بی خیال بازی هایم حرص می خورد: "بسیجی باید منظم باشه!"

اسم خواهرا آمد یاد مریم افتادم دلم برایش تنگ شده دیروز تا حالا ندیدمش...

ادامه دارد...

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی