هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

بهشت جهنمی_ قسمت سی و چهارم

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۳:۲۶ ب.ظ

 (حسن)
سیدحسین و احمد میرسند. پشت چنددرخت در جدول خیابان پنهان میشویم. عباس میگوید صورتهایمان را بپوشانیم. صدای دزدگیر و بوق ماشین ها و شکسته شدن شیشه ها و شعار و سوت و کف، گوشمان را پر کرده. عباس خیابان را می پاید. سیدحسین درحالی که چشمش به مردم است میگوید: "فقط خدا کنه کار به گادری ها نکشه... وگرنه..."
عباس که حواسش به سیدحسین نبوده، ناگاه میگوید: "ببینین... اینایی که لباس طوسی کلاهدار دارن... اینا لیدرن..."
سیدحسین می پرسد: "همونه که دنبالشی؟"
عباس قاطع میگوید: "نه... مطمئنم اون نیست... اینایی که طوسی پوشیدن فقط کارشون مجلس گرم کردنه! رشته اصلی دست یه عده دیگه ست..."
بیسیم میزند به مصطفی: "کجایید؟"
صدای مصطفی شبیه فریاد است: "ضلع شرقی فردوسی... بانک ......... . دوتا میخوریم یکی میزنیم!"
- درگیری شده؟
- بفهمی نفهمی! بچه های پلیس رو داشتن میزدن رفتیم کمک... الان خوبیم... اما معلوم نیست تا دو دقیقه دیگه چی بشه... ماشینای پلیس رو آتیش زدن... شیشه یه اتوبوسم اومد پایین!
عباس کمی فکر میکند و خطاب به ما و مصطفی میگوید: "بچه ها الان کافیه فقط یه قطره خون از دماغ یکی از این اوباش بیاد... علمش میکنن علیه نظام... مفهومه؟ احتمالا نقشه کشیدن خودشون یکی دونفر از خودشونو بزنن به عنوان شهید علمش کنن! حواستون باشه کسی اسلحه نداشته باشه! نباید بذاریم شهید بسازن! کسایی که دوربین دارن رو پیدا کنین تا بریم دنبالشون... اونا دارن خوراک رسانه ای میدن به دشمن که الان این آشوبا شده تیتر یک بی بی سی! فهمیدین؟ یا علی!"

صدای «یا علی» مصطفی و علی را که میشنود، رو میکند به ما: "بچه ها باید بریم سراغ دوربین دارا. اونام وسط جمعیت نیستن. احتمالا توی پیاده رو یا بالای ساختمونا هستن. سعی کنین تامیتونین نرین توی دل جمعیت."
صدای عجیبی باعث میشود سرمان را بلند کنیم. نرده های وسط خیابان را گرفته اند و تکان میدهند. تعدادی از نرده ها ازجا درآمده اند و افتاده اند وسط خیابان. شعارها اوج گرفته. به موانع راهنمایی و رانندگی هم رحم نکرده اند. مثل قوم مغول، افتاده اند به جان هرچه در خیابان است. از ایستگاه خط تندرو بگیر تا نرده ها و موانع و ماشین های مردم. چند سطل زباله در آتش می سوزند. بجای شعار، سوت میزنند.

سیدحسین ناگاه میگوید: "اون دختره چکار میکنه اون وسط؟"
رد نگاهش را میگیریم و میرسیم به دختری با مانتوی کوتاه طوسی و صورت پوشیده. تنها بین این قوم یاجوج و ماجوج، با آرامش راه میرود. دقیقا وسط خیابان! پشتش به ماست. عباس چشم تنگ میکند. احمد میگوید: "کسی ام کاری باهاش نداره! چقدر ریلکس راه میره! داره فیلم میگیره انگار!"
می پرسم: "مطمئنی دختره؟"
- نمی بینی؟ مقنعه داره! جثه ش هم به پسرا نمیخوره!
عباس با آرنج به سیدحسین میزند: "خودشه... نود و پنج درصد خودشه!"

ادامه دارد...

نظرات  (۱)

۱۵ مهر ۹۷ ، ۱۵:۴۵ گوهر نویس
ممنون
عالی بود
داعشی‌های وطنی موقعی که هنوز داعش مد نبود!!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی