هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

در زلف چون کمندش، ای دل مپیچ کآنجا

          سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

 

 


رکاب ۹ (خانم)

 

باد گرمی به صورتم می خورَد. مایع شیرینی راهش را از بین لبهایم باز می کند و به دهانم می ریزد؛ چیزی شبیه آب قند که خلسه ام را شیرین تر می کند. پلک هایم مثل قبل سنگین نیست و می توانم بازشان کنم.
به محض چشم باز کردن، منبع تولید باد گرم را می بینم که دقیقا مقابل صورتم است و به چشمانم خیره شده. انگار بخواهد تمام اجزای صورتم را یکی یکی آنالیز کند! زیر لب صلوات می فرستد. باید آب قند هم کار او باشد.
صدایم از ته چاه در می آید:
-چی شده؟ چقدر وقته خوابم؟
بیسکوییتی دهانم می گذارد:
-بازم تو شارژت تموم شد خاموش شدی؟
و می خندد. نگاهی به اطرافم می اندازم. سرم از زمین ارتفاع دارد؛ به اندازه زانو و دست یک مرد. هول می کنم و میخواهم بلند شوم که محکم می گیردم. ضعفم اجازه نمی دهد تقلا کنم. دوباره می پرسم:
-چقدر وقته خوابم؟
-باورت میشه نمیدونم!؟ اومدم دیدم افتادی روی این برگه ها. فشارت افتاده.
-شام خوردی؟
-نه. گذاشتم داغ بشه بریم بخوریم.

گردن می کشم که برگه ها را ببینم. دستشان نزده که بهم نریزند. کش چادر را از دور سرم بر میدارد:
-بعد به من میگه چرا به خودت نمی رسی؟ تو نمیگی اگه چیزیت بشه، پرونده ت ناقص می مونه؟ حداقل بذار یه پروژه تموم بشه بعد!
صدای گرفته و چشمان پف کرده اش خستگی را داد می زنند. باز هم سعی می کنم خودم را نجات بدهم اما محکمتر می گیرد و نمی گذارد. کمرم از درد تیر می کشد و چهره ام درهم می رود. نباید بگذارم بفهمد.
ابرو بالا می دهد و دست می برد سمت مقنعه ام که برش دارد. موهایم پریشان میشود و می ریزد توی صورتم. ترجیح می دهم تکان نخورم تا حساس نشود و بتوانم به موقع در بروم. می خواهد بیسکوییت بعدی را دهانم بگذارد اما اجازه نمی دهم. بیسکوییت را می قاپم و دهانم می گذارم.
کمر و پهلویم هنوز درد می کند اما به روی خودم نمی آورم. نهایتا یک کبودی ساده است که زود خوب می شود.
بوی قرمه سبزی، بهانه خوبی می شود برای در رفتن از دستش. بلند می شوم اما از درد کمر و شاید کمی هم سرگیجه، دوباره تلو تلو می خورم. قبل از این که بیفتم، بازویم را می گیرد و روی صندلی می نشاند. می رود به آشپزخانه و با یک لیوان آبجوش و نبات و چند دانه خرما بر میگردد. زانو می زند مقابلم و مجبورم می کند خرما و آبجوش را بخورم.

 

عقیق ۹

 

آخرین ظرف خرما را آخر سفره گذاشت. خواست برود که صدایی دخترانه نگهش داشت:
-دستتون درد نکنه! خدا خیرتون بده انقدر زحمت می کشید! کاری نیس از دست من بربیاد؟
عشوه و نازکی عمدی صدای دخترانه، دلش را قلقلک داد و وسوسه شد صاحب صدا را بشناسد. خواست سرش را بالا بیاورد که چشمش به انگشتر عقیق پدر افتاد که تازه اندازه اش شده بود. از نیتی که در دلش بود خجالت کشید. شیطان را لعنت کرد و لب گزید. خیره به زمین، «خواهش می کنم»ی پراند و قدم تند کرد طرف قسمت مردانه.
شاید از بخت بدش بود که سینی چای را دادند که بین خانم ها بگرداند. خیره بود به سینی تا حواسش پرت نشود. دست جوان و ظریفی در سینی دراز شد. می لرزید. چای برداشتنش طولانی شد؛ بخاطر لرزش دستش شاید. شاید هم چون میخواست تشکر کند. همان صدا بود، با همان کشش. پلک هایش لحظه ای بالا آمد و دید دختر مستقیم به صورتش نگاه می کند. داغ شد؛ نزدیک بود سینی چای برگردد.
خیلی نگذشت تا بفهمد دختر، خواهر دوستش سعید است؛ نگین. چون همه چیز به آن شب تمام نشد. بعد ماه رمضان که مراسم مسجد تمام شد، به بهانه نماز جماعت می آمد و مقابل در مسجد می ایستاد تا ابالفضل را ببیند. ابالفضل نمی توانست رفتار نگین را درک کند؛ این که خودش را به آب و آتش میزد تا توجه ابالفضل جلب شود؛ حتی در حد نیم نگاه. این رفتار را در شان یک دختر نمی دانست. برایش نه تنها جذاب و قشنگ نبود، زشت و نادرست می نمود.
از وقتی فهمیده بود نگین جلوی در مسجد منتظرش می ایستد، زودتر می رفت. اما آن روز، نگین گیرش انداخت. جلویش سبز شد و سلام کرد. ناچار جواب داد و خواست برود. می ترسید برایش حرف در بیاورند. می ترسید وسوسه شود. نگین از ترس این که ابالفضل در برود، سریع گفت:
-ببخشید، من توی هندسه یکم مشکل دارم. میشه کمکم کنید؟ داداشم گفته شاگرد اولید.
درخواست نگین به نظرش مسخره آمد. خواست محترمانه جواب دهد:
-نه، شرمنده من وقت ندارم. ببخشید باید برم.
و فرار کرد. ترسید سعید ببیندشان. دلش برای نگین سوخت که این طور چوب حراج به غرورش می زد. کاری نمی توانست برای نگین بکند؛ جز همین بی محلی ها. بلکه بی خیال شود.
اما نگین پشت سرش راه افتاد:
-خواهش میکنم وایسا!
ابالفضل نا خودآگاه ایستاد. منتظر بود ببیند نگین درباره این رفتارش چه توضیحی می دهد. صدای نگین لرزید:
-باور کن تو فرق داری! خواهش می کنم انقدر بی محلی نکن.
-باور کنید این رفتارتون اصلا مناسب نیست. همه چیزو فراموش کنین!
-نمیتونم!
خواست جواب بدهد که دست سعید یقه اش را گرفت. بدنش یخ زد. صدای خش دار سعید را از پشت گوشش شنید:
-چکار داری با خواهر من؟
چشمان نگین مضطرب و بقیه صورتش زیر دستانش پنهان شده بود. ابالفضل نمی دانست چه جوابی بدهد. دلش برای آبروی خودش بسوزد یا نگین؟
تا بیاید فکر کند، سعید به دیوار کوبانده بودش و با خشم به چشمانش نگاه می کرد. می ترسید زبان باز کند؛ می ترسید به لکنت بیفتد و سعید بدبین تر شود.
حسین به دادش رسید. سعید را عقب هل داد:
-مگه نشنیدی صداشونو؟ به ابالفضل بیچاره چه ربطی داره؟
سعید اما شاید حاضر نبود رفتار خواهرش را باور کند که دوباره فریاد زد:
-دیگه نبینم بیای دور و برش! این بارم بخاطر حسین کاریت ندارم!
اشک نگین درآمد. با فریاد سعید از جا پرید و پشت سرش راه افتاد که برود.
حسین جلوی ابالفضل ایستاد:
-چی میگه دختره؟

 

فیروزه ۹

 

پدر بود و همین دو دخترش: بشری و مینا.
بشری و پدر برای هم بیشتر از پدر و دختر بودند. بشری گاه می شد مادر، گاه خواهر، گاه حتی همسر. همیشه وقت داشت برای شنیدن حرف های پدر و پا به پایش فکر کردن. وقت داشت برای با پدر غذا خوردن یا تلوزیون دیدن. بخاطر سفارش مادربزرگ بود که مبادا پسرم تنها بماند. بشری می خواست کم کاری های مادر شاغل را برای پدر بازنشسته جبران کند. انقدر که گاه پدر نمی گذاشت بشری تنها جایی برود، یا چند روز خانه نباشد.
پدر برای بشری، گاه استاد می شد، گاه راوی، گاه دوست و گاه حتی مادر. همیشه برای سوالات بشری وقت داشت و بشری مطمئن بود پدر از پس پیچیده ترین بحث ها و سوالات علمی و فلسفی هم بر میاید. بشری از همان چهار- پنج سالگی، ایمان داشت به اینکه پدر دانشمند است و بود. پدر انقدر به بشری نزدیک بود که ماجرای فرهاد را می دانست. وقت بهم ریختگی بشری – که مادر از خستگی روزانه حوصله صحبت با دخترش را نداشت – پدر با حوصله به گریه هایش گوش می داد. به هر راهی برای سرحال کردنش متوسل می شد: از شوخی تا کیک و شیرینی و آغوش و نوازش.
بشری دستپخت پدر بود. بجز برخی خصوصیات که از مادر داشت، ریزبینی و نکته سنجی، جدیت و تصمیم را از پدر گرفته بود. اینکه بی مدرک و دلیل حرف نزند، خودش را درگیر حاشیه نکند، به خودش و فرهنگ و کشورش ایمان داشته باشد و خیلی خصوصیات دیگر. حتی پدر کمک کرد بشری مبانی فکری اش را بسازد؛ بدون اجبار که با اختیار. هیچوقت دستور نداد، فقط راه را جلوی پای بشری گذاشت.
از بچگی فقط می دانست نباید درباره شغل پدر با کسی حرف بزند و فقط به گفتن کلمه «کارمند» بسنده کند. گاه پدر ماموریت های طولانی میرفت؛ انقدر طولانی که بشری شب ها خیالاتی می شد و فکر می کرد پدر آمده؛ و به همین خیال تا دم در می دوید. جاهای مختلف می رفت: سودان، بحرین، مرزهای شرق و غرب و خیلی جاهای دیگر. یک لپتاپ هم داشت که کسی حق نداشت نزدیکش شود. بشری یاد گرفته بود اسم و فامیلش را هرجایی فاش نکند و حواسش باشد کسی عکس از پدر نگیرد.
بعد بازنشستگی پدر، وقتی بشری پانزده ساله شد، روزی نبود که بدون خاطرات پدر بگذراند. پدر هربار گوشه ای از خاطرات کارش را برای بشری می گفت و بشری از شوق محرم اسرار بودن می لرزید؛ و شوقش وقتی بیشتر می شد که می فهمید هیچکس پدری مانند او ندارد؛ و خیلی ها امنیتشان را مدیون پدر هستند.
از همان وقت ها بود که فکر سرباز شدن به سرش افتاد. دختر بزرگ پدر بود؛ شاگرد بود. غیرت دخترانه اش باعث شد دنبال جزوه های رنگ و رو رفته پدر بگردد و سعی کند هرچه می تواند یاد بگیرد. این میان، یک مانع وجود داشت: پدر!
بشری نگفته بود چه برنامه ای برای آینده دارد تا هجده سالش تمام شود؛ می ترسید برنامه اش را پای احساسات خام نوجوانی بگذارند. اما پدر دخترش را می شناخت و می دانست بشری علوم نظامی دوست دارد. برای همین بارها غیرمستقیم گفته بود دوست ندارد دخترش وارد نظام شود. می ترسید از دستش بدهد. پدر بود و دختر بزرگش.
هدف بشری نظام نبود؛ چیزی مشابه نظام. تا اعلام نتایج کنکور صبر کرد. رتبه دو رقمی دستش را باز گذاشت. رشته هایی که به نظرش رسید را انتخاب کرد: روانشناسی، جرم شناسی امنیتی و حفاظت اطلاعات؛ فلسفه اسلامی و علوم قرآن و حدیث را هم انتخاب کرد که اگر پدر راضی نشد، گزینه های دیگر داشته باشد!
قبل از گفتن تصمیمش به پدر، گوشه اتاق سجاده پهن کرد. نیت کرد: دو رکعت نماز استغاثه به مادر خوبی ها. بعد نماز، صورتش را گذاشت روی تربت شلمچه – یادگاری دوستش –.
- یا مولاتی فاطمه اغیثینی...
وقتی خاک گِل شد، سر از سجده برداشت و صورتش را پاک کرد. آیات سوره نباء را خواند و از اتاق بیرون رفت. حرفش را که زد، پدر برای چند لحظه فقط نگاه کرد. بشری دیگر بزرگ شده بود؛ آن هم با خاطرات پدر. با رویای «مثل پدر شدن». با غیرت دخترانه. با عقلِ عاشق و عشقِ عاقل.
- مطمئنی؟ اگه واردش بشی راه برگشتی نیست!
تعجب کرد. منتظر بود پدر با یک «نه» محکم و قاطع همه چیز را تمام کند. جرات پیدا کرد:
-پای خاطرات شما مطمئن شدم بابا.
-کار مردونه با زن نمی سازه. حاضری مرد بشی؟
-همه کارا مردونه نیست، به زن هم نیازه.
-فقط کاری کن که بعدا نخوای برگردی.
مثل بچگی، دست دور گردن پدر حلقه کرد:
-اگه دعای شما باشه هیچوقت پشیمون نمیشم.

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی