هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم 

       موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 


رکاب ۸ (آقا)

 

نمی دانم چقدر گذشت تا سرم را از روی داشبورد ماشین بردارم. چشم هایم می سوزد. اولین چیزی که می شنوم، صدای فش فش بی سیم است:
- شاهد۱ شاهد... شاهد۱ شاهد...
به اطرافم نگاه می کنم تا به یاد بیاورم کجا هستم. کم کم حافظه ام بر می گردد. حسین را می بینم که در ماشین را باز می کند و می نشیند. به شاهد۱ جواب می دهم:
-شاهد به گوشم؟
-هیچ رفت و آمدی نیست! از همسایه ها هم پرسیدم گفتن خیلی وقته کسی توی خونه نمیاد و بره!
-همسایه ها بیخود میگن! هرچی هست توی اون خونه ست. فقط از در رفت و آمد نمی کنن. دو تا خونه کناری و خونه پشتی رو تحت نظر بگیرید.
مرتضی بسته بیسکوییت را تعارفم می کند:
- هفتاد و دو ساعته نخوابیدی! بچه ها اومدن جاشونو با ما عوض کنن. تو برو خونه یکم استراحت کن.
تازه ضعف و سردرد سراغم می آید. یک بیسکوییت بر می دارم تا پس نیفتم. حسین می گوید:
-یعنی می گی دارن از خونه کناری رفت و آمد می کنن؟
-مطمئن باش! خونه های کناری مثل یه پوشش اند.

دوباره معده ام می سوزد. حسین هم ول کن نیست و می خواهد مرا بفرستد خانه که کارم به بیمارستان نکشد. ناچار حرف حسین را قبول می کنم مشروط به این که گزارش لحظه به لحظه بگیرم. خودش می رسانَدَم تا خانه. نمی دانم سرکار علیه برگشته یا نه؟
ساعت دوازده شب است. بی سر و صدا در را باز میکنم. کفش هایش دم در است. حتما دوباره کمین ایستاده تا گیرم بیندازد و بعد ازش اقرار بگیرم که برای من بیدار مانده است!
آرام و هشیار قدم برمی دارم که گیر کمینش نیفتم، اما نه... کمین نگذاشته! اولین چیزی که می بینم، لپتاپ روشن است و بعد انبوهی برگه و پرونده روی زمین. نگران می شوم؛ با دیدن سرکار علیه که با لباس بیرون افتاده روی برگه ها. اول تمام احتمالات وحشتناک از ذهنم می گذرند و رد می شوند. نگاهی به آشپزخانه می اندازم. قورمه سبزی مادرش روی میز است.
برش می گردانم و نبضش را می گیرم. کم فشار می زند. رنگش هم پریده. می دوم به آشپزخانه تا آب قند درست کنم. تنها چیزی که به فکرم می رسد همین است. معده ام می سوزد و با چند بیسکوییت آرامش می کنم. گرچه منشا این سوزش معده، بیشتر عصبی ست. چند دانه خرما هم می خورم چون اگر من هم از حال بروم، کسی نیست به دادمان برسد.
سنسور علائم حیاطی سرکار علیه قطع است؛ معمولا پیغام low battery نمی دهد تا جایی که خاموش شود! این سرکار علیه از من هم دیوانه تر است!
آب قند به دست می نشینم کنارش و سرش را می گذارم روی بازویم. با قاشق، کمی آب قند در دهانش می ریزم. خیره می مانم به چشمان بسته اش و صلوات می فرستم تا بازشان کند.

 

عقیق ۸

 

از وقتی خط سبزرنگ پشت لبش را دید، تمام هدفش در یک عبارت خلاصه شد: مثل پدر شدن.
لیلا را یک گوشه ذهنش نگه داشت؛ تا قبل از آن که تکلیف شود. بعد از آن سعی کرد طوری سرش را گرم کند که به یاد لیلا نیفتد؛ اما تصویر کم رنگ لیلا در ذهنش، هیچ وقت از بین نرفت.
این میان، نیاز به یک دوست داشت. یک برادر. کسی که همراهی اش کند؛ کسی که مثل خودش باشد. با همان دغدغه ها، همان اهداف. بین همسن و سالهایش سخت پیدا میشد چنین کسی.
حسین را در مدرسه پیدا کرد، سال اول دبیرستان. وقتی با لبخند و لهجه غلیظ اصفهانی پرسید:
-«کلاس ریاضی همینجاس؟»
و ابالفضل دستپاچه جواب داد که:
-«ها!».
به همان لهجه خوزستانی.
و حسین نشست کنار ابالفضل. خودش هم نفهمید چرا؟ اما نشست و گذاشت به حساب قسمت. برای همین سر صحبت را باز کرد:
- تو ام تک افتادی؟
ابالفضل محجوبانه لبخند زد و با خودکارش بازی کرد:
-ها. غریبُم!
-بِچه کوجای؟ لهجه د اصفانی نیس؟
و لبخند ابالفضل عمیقتر شد و سرافراز گفت:
- خرمشهر...!
چشمان حسین درخشید با شنیدن نام خرمشهر:
-پس بِچه جنگی دادا؟
-ها کوکا! سه ماهی میشه اومدیم اصفهان.
فهمیدند مهم نیست اهل کجایند؛ شبیه هم اند. مثل برادر. و همین شد که حسین شد برادرش برای ادامه راه پدر. پایش را باز کرد به هیئت و مسجد.
تمام انرژی اش را جمع کرده بود تا یادداشت های پدر را بخواند و با دوستانش حرف بزند. می خواست پدر را در خودش زنده کند. دیگر گوشه گیر و منزوی نبود؛ از بسیج محله شروع کرد تا برسد به جایی که پدر بود. می خواست این طوری انتقامش را از دشمنان پدر بگیرد.
دیگر روز و شب نداشت؛ مثل پدر. یا هیئت و مسجد بود، یا کتابخانه. وقتهایی هم که در خانه بود، وقتش را برای الهام و امیر می گذاشت. برای مانند پدر شدن، پر از انگیزه بود. حتی مشکلات مسیر را هم دوست داشت. هرجا به مشکل می خورد، راهی پیدا می کرد برای مردتر شدن.

 

فیروزه ۸

 

قرار گرفته بود مقابل دو راهی. فکر می کرد اگر برود دنبال هدفش، باید مرد شود. مرد شدن را هم دوست داشت هم نه. کلمه «مرد» از دید او، به معنای جنسیت نبود. اعتقاد داشت «مرد» را باید برای انسان به کار ببرند؛ چه زن باشد چه مرد؛ و زن هم می تواند مردانه زندگی کند. برای او، مردانه زیستن نه به معنای مذکر شدن، که به معنای انسانیت بود.
فطرت دخترانه اش را هم دوست داشت هم نه. لطافت و ظرافت را دوست داشت اما از نقاط ضعفی مانند حسادت، تجمل گرایی و کنجکاوی های زنانه بیزار بود. از گدایی محبت؛ از چشم و هم چشمی؛ از این که با زیبایی جسم سنجیده شود و تمام دغدغه اش، لباس و آرایش باشد. بیشتر از زن بودن، انسان بودن را دوست داشت.
سر دوراهی گیر کرده بود. با خودش می گفت اگر بخواهد فطرت زنانه را نگه دارد، نمی تواند سرباز باشد برای دین و اعتقادش. دلش هم نمی آمد عاطفه و لطافتش را رها کند.
برعکس همه که دنبال سقفی بودند تا خیس نشوند، بدون چتر در صحن می گشت. حاضر نبود چشم از تماشای گنبد - آن هم زیر باران سحرگاه – بردارد. سوال هایش را آورده بود خدمت کسی که حرفش را بهتر از همه می فهمد؛ خدمت بانوی قم. کسی بهتر از ایشان را پیدا نکرد برای حرف های دخترانه اش.
ایستاده بود مقابل صحن و هرچه می خواست گفت. گفت همان راهی را جلوی پایش بگذارند که صلاحش هست. برعکس همیشه، هرچه خواست بر زبان جاری کرد و نگذاشت فقط از دلش بگذرد. نجوایش که تمام شد، تا مقبره پروین اعتصامی قدم زد. همچنان چشم به گنبد، صلوات می فرستاد.
از دلش گذشت استخاره بگیرد. با چشم صحن را کاوید. کسی نبود؛ همه رفته بودند داخل شبستان ها؛ بجز چند طلبه ای که با عجله می خواستند خارج یا داخل شوند. دوباره گنبد را نگاه کرد: ای که مرا خوانده ای! راه نشانم بده!
چشمش به پیرمردی روحانی افتاد که عمامه مشکی و شال سبزش نشان از سیادت داشت. آمده بود برای پروین اعتصامی فاتحه بخواند شاید. مثل بقیه عجله نداشت، آرام می آمد.
بشری قرآن جیبی را از کیفش درآورد. ناخودآگاه جلو رفت و تا به خودش آمد، از پیرمرد استخاره خواسته بود. پیرمرد هم انگار آمده بود برای بشری استخاره بگیرد. قرآن را گرفت و زمزمه کنان نگاهی به گنبد کرد:
-نیت کردی دخترم؟
تنش از سرما مورمور شد؛ شاید هم از اضطراب. همه چیز را به صاحب حرم واگذار کرد. پیرمرد با بازکردن قرآن، لبخند عمیقی زد:
-خیلی خوبه، حتما نتیجه ش خوب میشه... خوش بحالت دخترم چه نیت پاکی داشتی! خیلی خوبه ولی سخته، باید مرحله مرحله پیش بری. مرحله مرحله، ان شالله آخرش هم پیروزی و سعادت هست. ان شا الله.
حس کرد سبک شده و راحت می تواند تا خود ضریح بدود، شبکه های ضریح را ببوسد و بابت این تایید تشکر کند. خودش را کنترل کرد که جلوی پیرمرد جیغ نکشد! با ذوقی که سعی در پنهان کردنش داشت پرسید:
-میشه بپرسم کدوم آیه اومده؟
پیرمرد لبخند زد:
-وَ بَنَینا فَوقَکُم سَبعاً شِداداٌ. وَ جَعَلنا سِراجاً وَهّاجاً. وَ اَنزَلنا مِنَ المُعصِراتِ ماءً ثَجّاجاً...(و برفراز شما هفت آسمان محکم استوار ساختیم. و خورشید را که چراغی گرم و پر فروغ است پدید آوردیم. و از ابرهای باران دار، آبی ریزان فرو فرستادیم... سوره نباء/ آیات ۱۲ تا ۱۴.)
بانو چقدر قشنگ تاییدش کرد...

#فاطمه_شکیبا

ادامه دارد...

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی