هوالحق

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

جبهه اقدام انقلاب اسلامی

هوالحق

مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی/ سری اول / 1

دوشنبه, ۲ فروردين ۱۴۰۰، ۰۴:۵۴ ب.ظ

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مستند داستانی امنیتی عاکف سلیمانی/ سری اول

 

مقدمه

هدف از نوشتن این مطالب وَ نشر آن در فضای سایبری افزایش ضریب هوش امنیتی ملت بزرگ ایران است، تا از اتفاقات مهمی که به صورت چراغ خاموش و زیر پوستی در این کشور می افتد تا حدودی با خبر باشند..

هدف نشان دادن خدمات مظلوم ترین و گمنام ترین جوانان این کشور است. از رشادت ها و سختی های این جوانان خادم، بی ادعا و گمنام، تا خیانتهایی که در حق این مردم می شود و هرگز کسی خبردار نمیشود.

جوانانی که وابسته به هیچ جناحی نیستند و نامشان در هیچ کجا ثبت و ضبط نشده الا محضر الهی. کسانیکه تمام زندگی خود وقف مردم، اسلام و حفظ نظام کرده اند.

اما بعد...

 عاکف سلیمانی جوانی است حدودا بین 30 تا 40 ساله، که دغدغه ی این ملت و مملکت را دارد! مهم نیست در کجا خدمت میکند! بعضی ها تصور میکنند که عاکف سلیمانی نیروی وزارت اطلاعات است، بعضی هم معتقدند عاکف یک مامور امنیتی در سازمان اطلاعات سپاه است، بعضی هم معتقدند در نیروی قدس (شاخه عملیات های برون مرزی سپاه) کار میکند! اما عاکف به همه یک جمله میگوید:

« من یک بسیجی ساده هستم که حتی کارت فعالم رو نگرفتم...»

به نظرم مهم نیست عاکف، و عاکف های عزیز ما در کجا وَ در چه نهادی خدمت میکنند! مهم اینست که برای آرامش و امنیت این مملکت و مردمش دغدغه دارند، وَ دوست دارند تا ابد این آرامش و امنیت برقرار باشد.

شاید عاکف سلیمانی جوانی باشد با قد بلند و موهای کوتاه، ریش های مشکی که لا به لای آن چندتار سفید پیدا میشود، بخصوص قسمت حنک «چانه»! عاکف جوانی چهارشانه با دست های قوی مردانه و چهره ای کاملا جدی، البته به وقتش هم میخندد. این را هم بگم که یه نیروی امنیتی معمولا بخاطر فشارها و سختی کار خیلی زود شکسته میشود! بگذریم.

عاکف سلیمانی به شدت دلسوزه! حتی گاهی برای جاسوسی که در تورش قرار میگیرد دعا میکند تا عاقبت به خیر شود.

از همه مهمتر، عاکف فرزندِ شهید هست. یعنی فرزند شهید حاج علی سلیمانی از چریک ها و بچه های اطلاعات و عملیات هشت سال دفاع مقدس که در کردستان ضربه هایی به بعثی های متجاوز و کوموله دموکرات ها و ضدانقلاب زد که هنوز هم که هنوز است از او کینه به دل دارند.

«من فرزند شهید علی سلیمانی هستم که پا در جای پای پدرم گذاشتم و خون اون شهید بزرگوار در رگ های من جریان داره، وَ قسم خوردم به شیر پاک مادرم تا زمانی که زنده هستم از راه پدرم بر نگردم و برای مردمم، کشورم، ناموسم، وَ برای آب و خاک این مملکت تلاش کنم تا کسی بهش نگاه چپ نکنه.

 به قول شاعر: گرگ ها خوب بدانند در این ایل غریب / گر پدر رفت تفنگ پدری هست هنوز.

این ها رو نوشتم تا وقتی مستند داستانی امنیتی عاکف و میخونید، راحت تصورم کنید و باهم بیگانه نباشیم تا بتونیم ارتباط خوبی داشته باشیم.»

«همچنین تشکر ویژه ای هم میکنم از خواهر محترم سرکار خانوم دکتر پرستومروجی که برای بهتر نوشته شدن این مستند داستانی امنیتی، در راستای اهداف مشترک انقلابی دلسوزانه یاری رساندن تا مطالبی که تقدیم شما بزرگواران میشود، به نحو احسن باشد.»

فروردین 98

 

این داستان

حذف نخبگان و دانشمندان

 

زخمی و با هزار گند و کثافت خودم و از توی فاضلاب های شهر کشیدم بیرون. ساعت نمیدونستم چند بود. چون زیر شیشه ساعتم پر از لجن فاضلاب بود. بدنم تیر میکشید. دوست داشتم همونجا بمیرم. چندتا از بچه هامون شهید شدن. منم که زخمی. رسیدم سر کوچه ای که کاظم محمود از بچه های سوری شهید شده بود و منم همونجا زخمی شده بودم .

سه شبانه روز توی فاضلاب بودم. همه جا خرابه بود. چشمم افتاد به یه ماشین. رفتم سمتش. دورو برم و چک کردم. همش دود بود و سیاهی. با اون چشمای خستم چراغ قوه رو گرفتم سمت ماشین و یه اسلحه آکا  12 رگباری داشتم فوری گرفتم سمت تویوتای جنگی. دیدم یه جنازه افتاده داخلش. درو باز نکردم. اول با چراغ قوه همه جارو بررسی کردم ببینم تله انفجاری چیزی نباشه. مطمئن که شدم باز کردم درو. جنازه رو کشیدم بیرون. جنازه یه تکفیری بود. پلاک ماشین و بررسی کردم دیدم پلاکش سعودی هست. بماند که چیشد من و بچه ها اونجا گیر افتادیم. ماشین با پلاک سعودی به کار میومد. خداروشکر به راحتی روشن شد. منطقه رو بچه های مقاومت زده بودند. فقط همین قدر بدونید که ما بعد از شناسایی و درگیری موقع برگشتن به کمین خوردیم. منتهی گرا رو داده بودیم به بچه ها زدن اون منطقه رو که داعشی ها کلا توی اون منطقه بودند. توی درگیری های تن به تن امیر و ابورافع و عرفان و حسین شهید شدند. منم زخمی شدم عجیب. منتهی چندروزی رو هم توی فاضلابای زیر زمینی زندگی کردم تا اوضاع عادی بشه و ...

جنازه رو انداختم بیرون و سوار ماشین شدم. نقشه رو از جیب روی زانوی شلوارم آوردم بیرون. بررسی کردم از کدوم سمت برم. یا اسارت بود یا شهادت ته این جاده. نمیدونستم راه سومی هم وجود داره یانه. هیچ ارتباطی هم نمیتونستم بگیرم با بچه های محور و قرارگاه برای نجاتم . چون بیسیم توی آب رفته بود و سوخت. تنها سلاحم یک نقشه بود و یه اسلحه آکا 12 با 8 تا فِشنگی که مونده بود. با هزار زحمت تا یه جاهایی اومدم و رسیدم به یه آبادی. از خوب روزگار رسیدم به بچه های فاطمیون.

موقعی که رسیدم خیال کردند داعشی هستم. محاصره کردند ماشینم و. به هر زحمتی بود کارت ترددی که دولت سوریه بهمون داده بود و حق تردد با سلاح رو همه جا داشتیم و از توی لباس زیرم کشیدم بیرون و بهشون فهموندم من خودی هستم. این کارت خیلی مهم بود. نباید کسی میفهمید من کی هستم و چه ملیتی دارم. اونا هم کارت و کدش و با بچه های ایرانی مستقر در خاک سوریه چک کردند دیدند درسته. من ایرانیَم.

خلاصه رسیدم به مخفی گاهِ خودم توی حلب. ماشین و گذاشتم 100 متر قبل از مخفیگاهم، توی یه خونه نیمه مخروبه. صلاح نبود ببرم. چون پلاکشم سعودی بود. پیاده رفتم سمت خونه. اسلحم و گذاشتم روی رگبار با همون تیر کمی که داشتم، رفتم داخل. اول زیر زمین و گشتم و الحمدلله خبری نبود. رفتم بالا. مستقیم رفتم سمت کمد لباس و با همون دست کثیف لباسا رو زدم کنار. چوب داخلی کمد و محکم کشیدم سمت خودم و رفتم داخل. چون پشت کمد یک اتاق بود. یه راست رفتم سمت میز کار. لب تاپ و برداشتم و آنلاین شدم. انگار منتظرم بودن ونگران. چون ارتباطم باهاشون قطع شده بود چند روزی. یه نقطه فرستادم(.) براشون!! بعد از 14 ثانیه دیدم یه نقطه هم اونا فرستادن یعنی بنویس!! توی ارتباطات مجازی از راه دور ما امنیتی ها با رمز صحبت میکنیم .

بعد اینکه اونا جواب نقطه من و با نقطه دادن نوشتم:

شرمنده ام که در به درت کرده ام پدر ...

نوشتن:

1000 / 400 : بدان که چشم همه از فراق تو خون است ..

متوجه شدم توی این چند روز از ایران نگران شدند .

جواب دادم:

400 / 1000: نفس کشیدن اگر خود نشان زندگى است / به دوستان برسان: زنده ام، ملالى نیست

نوشتن:

1000/400: گوهر اشکی که پروردم به چشم انتظار / در تماشای تو از دست نگه غلتید و رفت

منظورش و متوجه شدم. باید می رفتم سفارت ایران و بچه های ما منتظر بودند. باید پاسپورتم و میگرفتم و با چندتا اسکورت بخاطر اسناد مهم و سری اطلاعاتی امنیتی می اومدم فرودگاه تا مستقیم باپرواز بیام به سمت وطن.

جواب دادم:

400/1000: به بام انس تو خو کرده ام چون کفتر جلدی / که از هر گوشه ای پر وا کنم، پیش تو می آیم

نوشتن:

1000/400: من قانعم شبانه به خوابی ببینمت / اما فقط بیا که حسابی ببینمت ...

فهمیدم که باید فقط میرفتم از سوریه .

نکته: 1000کد من بود و 400بچه های داخل ایران.

پاهام و بستم و فوری یه آتیش توی همون اتاق روشن کردم و با وسایل بهداشتی مثل پَنس و... تیرو از توی ماهیچه پام کشیدم بیرون و با یه دستمال مشکی محکم بستمش تا برم سمت سفارت ایران. وسیله هام و جمع جور کردم و از دیوار پشتی مخفی گاهم پریدم زدم بیرون و حرکت کردم از راهی که قبلا شناسایی کرده بودم برای برگشت به سمت سفارت تا یکی از بچه هامون من و تحویل بگیره و بعدشم عازم بشم سمت وطن.

شاید باورتون نشه. خونم توی یکی ازمحله هایی بود که داعش اونجا مستقر بود و تحت تصرفشون بود. من روزانه بینشون زندگی میکردم و در بین اونها بودم و در نماز جماعتاشون حضور داشتم.

این چند خط کوتاه برای سوریه بود ...

اما اینجا ایران ...

تازه از عملیات برون مرزی که توی خاک سوریه بود برگشته بودم. خیلی خسته و کلافه بودم. به خاطر اتفاقات حلب و خان طومان و قنیطره و دیرالزور و المیادین و مَریَمِین و جاهای دیگه و شهرها و روستاهای دیگه ی این کشور جنگ زده و مسائلی که برای مرد ها و زن ها و بچه ها پیش اومده بود.

گاهی اوقات شاید حالم از هرچی آدم به هم میخورد. یک نیروی اطلاعاتی باید از روحیه ی بالایی برخوردار باشه و نباید تحت تاثیر احساسات قرار بگیره. منم به خاطر وظایف امنیتی که داشتم از روحیه بالایی برخوردار بودم. دلیلش هم سال ها کار اطلاعاتی درون مرزی و برون مرزی در غرب آسیا یعنی خاورمیانه و بعضا در قلب اروپا بود و قبل از اون هم زندگی با دوستان امنیتی. ولی به هرحال منم آدم هستم و یه جاهایی نمیتونم خودم و کنترل کنم و دلم میشکنه. بگذریم.

وقتی رسیدم فرودگاه بین المللی امام خمینی تهران، سید رضا و بهزاد طبق دستور معاونت با پرادوی اداره اومدن دنبالم. بعد از اینکه سلام علیک کردیم سریع سوار ماشین شدم. سیدرضا خیلی جوون خوش مَشرِبی هست. بهزاد هم دست کمی از سیدرضا نداره. سر صحبت بعد از سلام و احوالپرسی باز شد.

_ حاج عاکف ماموریت چطور بود؟

عاکف اسم سازمانی من هست و بچه های تشکیلات هم سالهاست با اینکه چندتاییشون اسم اصلیم و میدونن ولی طبق میل من و عادت خودشون و اقتضای امنیتی، من و به این اسم صدا میزنن.

داشتم میگفتم ... سیدرضا ازم پرسید حاج عاکف ماموریت چطور بود؟

+ قربونت برم سیدرضاجان، خودت که توی کار و تشکیلاتی و آگاه هستی داره چه جنایتی توی دنیا میشه.

_ بهزاد گفت: حاجی خیلی وضعیت سوریه پیچیده هست. کمِ کم این خسارتی که آمریکا و اسراییل و آل سعود و قطر و ترکیه و اردن و... از طریق این حروم زاده های داعشی به این کشور زدند، حَدِّ اَقَل 10تا 15سال زمان میبره تا سوریه دوباره روی پای خودش بِایسته ...

+ میدونم بهزاد جان، دلیلش هم اینه که سوریه راه ارتباطی ما با لبنان و بچه های حزب الله هست. آمریکا میخواد سوریه رو بزنه تا ارتباط ما با خط مقاومت و قطع کنه و امنیت اسراییل و از اون طرف تامین کنه و بعدش هم عراق و تجزیه کنه و دور ایران رو خالی کنه تا بتونه، راحت تر ایران و بزنه. البته مستقیم نه. بلکه با داعش. الآن هم میشل عون که اومده سرکار میتونه امتیاز خوبی برای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حزب الله لبنان و سوریه به حساب بیاد. سیدرضا گفت: حاجی خودت که میدونی، این مردک، پسرِ حریری که معروف به جریان 14مارس هستند گرایش شدیدی به غرب و آل سعود داره و به عنوان نخست وزیر هم انتخاب شده. باید خیلی ریاست جمهوری لبنان این و بِ پّا باشه تا به باد نده همه چیز و.

+ نمی دونم بچه ها خدا بخیر کنه. پیش بینیِ من اینه در آینده ای نه چندان دور عربستان این و علیه حزب الله و ایران و محور مقاومت حرکت میده. باید منتظر بود. (پیش بینی ما در این مستند درست از آب در آمد و چندماه بعد سعدحریری در عربستان بازداشت شد تا علیه حزب الله و ایران اقدام کند) و یه چند لحظه ای به سکوت گذشت. چون زیاد حال حرف زدن نداشتم. سرم و تکیه داده بودم به صندلی و به جنایاتی که توی سوریه داشت می شد فکر میکردم. یه هویی سید رضا که صندلی عقب نشسته بود دستش و گذاشت روی شونم و گفت: حاجی داشتیم می اومدیم، حاج کاظم (معاونت تشکیلات) گفت گوشی عاکف رو هم برید از خونش بگیرید و ببرید فرودگاه.

خوبه درمورد حاج کاظم اینجا یه کم توضیح بدم.

حاج کاظم خیلی هوام و داشت. چون همرزم پدر شهیدم توی جنگ بود. رابطه خانوادگیمون هم در حد تیم ملی بود و کلی سر و سِر داشتیم باهم. نوه های پسریش من و عمو صدا می کردند و دخترش هم هنوز متاهل نبود. چریک بود توی جنگ. از همرزمان حاج قاسم سلیمانی و شهید چمران و باکری و همت و متوسلیان و... بود. مُخ مسائل اطلاعاتی و ضدجاسوسی بود. خیلی از پروژه های کلان اطلاعاتی امنیتی توی مشتش بود و اون توی کشور حل کرده بود و احدی هم قرار نبود بفهمه. چندبار توی عراق اسیر شد. به جرات می تونم بگم نصف رگ های بدنش سوخته بود. به خاطر دردی که داشت، هر دو سه روز 20تا مُرفین میزد. در جنگ شیمیایی شد. نخاعش آسیب دید. بازم از جنگ دست نمی کشید. چون عاشق امام بود . بعد از امام هم با حضرت امام خامنه ای بیعت کرد. و مستقیما پیش آقا گفت اگر لایق نبودم در رکاب امام به شهادت برسم، حالا حاضرم در رکاب شما امام بزگوار حضرت خامنه ای کبیر باشم تا شربت شهادت رو بنوشم. حدود 8 سال قبل بازنشسته شده بود. ولی اداره بهش نیاز داشت. نمیزاشتن بره. چند بار با مقامات عالی رتبه ی امنیتی کشور حرف زد. بهشون میگفت نمیتونم. دارم میبُرَّم. بزارید برم آخر عمری یه کم زندگی کنم. جغرافیا خونده بود و اینکه دکترای آی تی و علوم سیاسی هم داشت، باز هم با این مریضی هاش، اداره نمیزاشت بعد از بازنشستگیش بره. گوشی و گرفتم از سیدرضا و روشن کردم. دیدم خانمم توی این چند دیقه اخیر، 5 بار زنگ زده. یه نکته ای رو هم بگم...

توی کارهای برون مرزی که زمانش طولانی هست گوشی و خط شخصی نمی تونیم داشته باشیم. بخصوص توی سوریه که درحال حاضر شده چراگاهِ جاسوسان. چون ریسکش بالاست. چون جدای جنگ نظامی، یک جنگ اطلاعاتی عظیمی هم وجود داره که شما تصور کنید، آمریکا و عربستان و انگلیس و فرانسه و قطر و اردن و ترکیه و... یک طرف که باید اسمش و گذاشت ناتوی اطلاعاتی غربی_عربی. از طرفی ایران و حزب الله هم یک طرف. روسیه هم که به خاطر منافع خودش مجبور هست کنار ایران بمونه. هم گوشی ها و هم سیم کارت هارو تشکیلات خودمون تعیین میکرد و مدت خاصی هم داشت استفاده ازش. و هرجایی که خودم احساس می کردم داره وضعیت منفی میشه، و یا داخل ایران تشخیص میدادن دایره امنیت داره کِدِر میشه باید اون گوشی و سیم کارت نابود می شد. گوشی و روشن کردم دیدم توی این چند دیقه اخیر خانمم 5بار زنگ زده . چون دیگه ماموریت من توی سوریه بعد از 6ماه بنابردلایلی به پایان رسید و باید تیم بعدی برای انجام تکمیلی اون مرحله وارد می شد. توی این 6ماه با خانمم اونم به طور امن و خیلی کوتاه چندبار صحبت کردم. نه میتونستیم دوتا کلمه حرف عاشقانه بزنیم، و نه میتونستیم قربون صدقه هم بریم. ارتباطِمونم به درخواست من هر دوهفته یکبار، و طبق نظر داخل ایران به مدت 3 دقیقه برقرار می شد و مستقیم تماس نداشتیم. اول با داخل کشور هماهنگ می کردم، اونها مارو به هم وصل می کردن. توی شرایط خوبی نبودم از لحاظ امنیتی چون اوضاع سوریه روز به روز وخیم تر می شد. همسرم و سپرده بودمش دست خدا و اونم سپرده بود من و به مادرسادات. داشتم میگفتم، گوشی و روشن کردم دیدم توی این چند دیقه اخیر خانمم 5بار زنگ زده . روم نمی شد به خانمم زنگ بزنم. توی همین لحظه دیدم باز خودش زنگ زد. فکر کنم از اونطرف یحتمل 4 تا 5 بوق خورد.

با صدای آروم جواب دادم:

_ سلام، شرمندتم عزیزم. یه لحظه گوشی دستت.

به بهزاد گفتم: بزن کنار. پیاده شدم از ماشین. بهزاد و سید رضا هم برای مراقبت پیاده شدند، که با ابرو و چشام اشاره زدم نیازی نیست.

شروع کردم به صحبت:

+ سلام فاطمه جان، خوبی نفسم. خوبی عمرم. شرمندتم به مولا.

یه هویی بغضش تِرکید و با صدای گرفته و اشک آلود خیلی آروم گفت:

_ سیدمحسن (اسم اصلیم هست) بخدا خسته شدم دیگه. منم آدمم. منم دل دارم. منم جوونم. میخوای منم به سرنوشت مادرت دچار بشم؟ تو یه نگاه به خودت کن ببین تازه 30سالته. من 24سال سنمه. این چه وضعیه درست کردی برای زندگی من و خودت؟ از 19 سالگیت حاج کاظم بَرِت داشته برده توی تشکیلاتشون. چون هوش و زکاوت فوق العاده ای داشتی، زود پیشرفت کردی توی کارت. اما قرار نیست ... حرفش و قطع کردم و گفتم خانم!!! پشت تلفن رعایت کن لطفا. تو که میدونی من محدودیت دارم. بزار برسم خونه، حرف میزنیم.

صداش و یه کم برد بالا گفت:

_ سید محسن بخدا باید گوش کنی. بدجور ازت شاکی هستم. قبل سوریه عراق بودی. اون وضعیت برات پیش اومد. تیر زدن به زیر قفسه سینت. به زور زنده موندی به لطف خدا و با هزار نذرو نیاز . یک ماه و نیم ادارتون بهت مرخصی داد، توی خونه شدم پرستارت. وظیفم بود. بازم خدایی نکرده اتفاقی بیفته من پُشتت هستم. کنیزی تورو میکنم. من با ماموریت رفتنت مخالفتی ندارم. روز اول پیِ همه چیزو به تنم مالیدم و گفتم با یه اطلاعاتی میخوام زندگی کنم. پس باید صبور باشم. ولی دیگه نه تا این حد. یه روز لبنانی. یه روز نمیدونم کجایی. یه روز میری اروپا. یه روز میری دبی. یه روز میری عربستان. یه روز میری فلان جا. بابا بسه دیگه.

با این حرفای فاطمه خیلی به غرورم برخورد. چون ناموسم بود. دلم به حالش سوخت. خیلی از همسران و فرزندان سربازان گمنام امام زمان سختی می کِشن و محدودیت دارن. یه خرده چشام تَر شد. دیدم بهزاد اومد سمتم، بلافاصله چشام و پاک کردم.

_حاجی اگر میشه برید توی ماشین، صلاح نیست بیرون راه برید صحبت کنید. شما برید داخل ما بیرون

می مونیم. حرفاتون و زدید بهمون بگید میایم داخل. ظاهرا بهزاد فهمیده بود خانمم هست. رفتم روی صندلی عقب ماشین نشستم. به صحبتامون ادامه دادیم:

+ فاطمه جان حق با توعه. واقعا شرمندت هستم. هرچیزی بگی حق داری. روم سیاهه پیشت. حلالم کن. خودت که میدونی کارم چطور هست .

_ ببین محسن، اینبار بخوای ماموریت بری، من راضی نیستم. دیشب به زینب خانم (همسر حاج کاظم) گفتم با حاجی صحبت کن محسن این بار اومد بیخیالش بشن. یکی دیگه بره یه مدت. چرا همش این بره.

+ وای وای وایییییییی. فاطمه تو چیکار کردی؟؟ چرا گند میزنی به حیثیت من.

_ محسن به خاک حاج علی (پدر شهیدم و میگفت) بخوای ادامه بدی دیگه نگات نمیکنم.

+ باشه حالا عصبی هستی عشقم، شما ناراحت نشو. الآن هم که من خستم. دارم میام خونه. بزار اومدم حرف میزنیم. بچه ها بیرون ایستادن توی سرما خوب نیست.

یاعلی.

زدم به شیشه و گفتم سوار شید. سوار شدن و رفتیم اداره. توی حیاط از سیدرضا و بهزاد جدا شدم. وارد سالن ورودی کارمندان نهاد شدم. دستم و گذاشتم روی سیستمِ تایید هویت. صورتمو بردم جلوی دستگاه. تایید اولیه رو داد و رمز دادم وارد شدم . بعدش مستقیم رفتم دفترم. خیلی خسته بودم. چند تا کاغذ با سربرگ و مُهر اون رَده ای که بودم و گرفتم و گزارش کاری نوشتم. همین طور نوشتم و نوشتم و نوشتم. سیستم عصبیم به هم داشت میریخت از اون وضعیت.

یه 45 دیقه می شد داشتم می نوشتم. دستم درد گرفته بود. دیدم تلفن دفترم به صدا در اومد . کُد روی صفحه رو دیدم، متوجه شدم کجاست . گفتم یا حضرت عباس، بخیر کن. فهمیدن من اومدم الآن معلوم نیست با این تنِ خسته باید باز چه جلسه ای برم. باید سریع برم خونه. فاطمه اَلآناست که دیگه دادش در میاد . تلفن داشت زنگ میخورد. جواب دادم تلفن و. مسئول دفترمعاونت خارجی بود.

_ آقای عاکف سلام برادر. خوبی؟ رسیدن بخیر!!

+ سلام. بفرما؟

_ مانیتورتونُ روشن کنید بیاید روی مانیتور. حاج آقای حق پرست با شما کار دارن.

بدون خداحافظی تلفن و قطع کردم.

مانیتور و on کردم و دیدم دست انداخته زیر چونشَ حالش خوب بود انگار.

+ سلام علیکم حاج آقا.

_ سلام برادر عاکف. گزارش؟؟

+ همونطور که مستحضرید تازه رسیدم و دارم مینویسم.. ان شاءالله می ....

حرفم و قطع کرد و گفت:

_ پس سریعتر.

+ چشم. حاج آقا، فقط میتونم بدم مسئول دفترم بیاره؟

یه تاملی کرد و گفت:

_ میخوام باهات حرف بزنم بیا اتاقم. نمیخوام از روی مانیتور حرف بزنیم.

+ چشم، میرسم خدمتتون.

مانیتور OF شد ...

گزارش و نوشتم و در اتاقم و قفل کردم و داشتم میرفتم سمتِ اتاقش. توی طبقه 8 اداره یه هویی چشمم خورد به حاج کاظم که داشت با عصا قدم زنان می رفت سمت آسانسور. حاج کاظم 56 سالشه ولی بخاطر شرایط بد جسمانی که بالاتر گفتم، مجبوره عصا داشته باشه و یه خرده تعادلش و حفظ کنه عین پیرمردها. رفتم سمتش ...

+ سلام حاجی

_ سلام عاکف جان. منتظرت بودم. حاجی هم توی اداره من و به اسم اصلیم صدا نمی زد، چون دیوار موش داره و موشم گوش داره.

+ حاجی شرمنده هستم. فاطمه دیشب زنگ زد، به حاج خانم. کلی گِلایه کرد. امروز فهمیدم. بابت اینکه بچه ها رو فرستادید موبایلم و بیارن فرودگاه، بهم بدن، تا با فاطمه سریعتر صحبت کنم، ممنونم.

آهی کشیدو گفت:

_ خدا بیامرزه علیُ (پدر شهیدم و میگفت). اونم خیلی وابسته به مادرت بود. گاهی اوقات خیلی سربه سرش میزاشتم به خاطر اینکه خیلی عاشق مادرت بود. ببین عاکف جان، من حرفی ندارم و از خدامه تو برون مرزی نری. چون درون مرزی هم که میری من برات نگرانم. چه برسه خارج از کشور. ولی توی بعضی مسائل از من کاری ساخته نیست، نه اینکه نباشه. میتونم با (......) حرف بزنم تو رو توی بعضی ماموریت های این چنینی قرار ندن . ولی نظر و دستورِ تشکیلات و مقامِ بالاتر و تیم مشورتیِ کارشناسان بر اینه که تو، چون جوون با تجربه ای هستی و عقلِت بیشتر از سنت کار میکنه، و سابقه ی ماموریت های طولانی رو داری و خوب امتحان پس دادی، باید حضور داشته باشی. عاکف جان، پسرم، اینجا خیلی از بچه ها مشکل تورو دارن و خانماشون هم مشکل فاطمه رو. ولی نمیتونیم منافع ملی و جونِ مردم و امنیت خارجی و داخلی خودمون و فدای خواسته های زن و بچه هامون کنیم. متوجه ای چی میگم که؟

+ آره حاجی. ولی باور کن ...

حرفم و قطع کردو گفت :

_ میدونم، تو مشکلی نداری. فاطمه مشکل داره با این وضعیت. اون با ماموریت های طولانی و خارجی تو مشکل داره و نمیدونم چیکار باید کرد. حق داره به نظرم. ولی کاری هم نمیشه کرد. منم بهش حق میدم . به تو هم حق میدم. من خودم نمیتونم 3 روز از زینب خانم دور باشم. تو هم که 6 ماه از فاطمه دور بودی. اونم چی، برای چهارمین بار. قبلشم که توی عراق نزیک بود افسرای اطلاعاتی سیا روی تو عملیات ربایش انجام بدن که خداروشکر زود فهمیدیم اما خب یه جای دیگه توی درگیری تیر به قفسه سینت خورد. تا پای شهادت رفتی. یه هویی یه نگاه به ساعت انداختم و دیدم دیر شده..گفتم:

+ حاجی من باید برم پیش حق پرست (معاونت خارجی) گزارش کار بدم.

_ برو.. بعدا بِهم میرسه و میخونم.

+ پس حاجی، فعلا یاعلی.

_ یاعلی

یه توضیحی هم بدم اینجا براتون، حاج کاظم معاون تشکیلات هست. معاونت خارجی یکی از رده ها هست که مربوط به عملیات های برون مرزی میشه. یعنی کشورهای خارجی. حالا میخواد اروپا باشه، یا آسیا. یا در قلب فلسطین اشغالی.

سوار آسانسور شدم رفتم دفتر معاونت خارجی و به مسئول دفترش گفتم اومدم گزارش کار بدم به حاج آقای حق پرست. گفت چند لحظه .

میخواست هماهنگ کنه، حاجی از داخل داشت با دوربین می دید، دکمه قفل درِ اتاقش و زدو منم بدون اینکه به دفتر دارش نگاه کنم کَلِه کردم رفتم داخل.

+ یا الله، سلام علیکم.

_ سلام حاج عاکف. چطوری جوون. بفرما بشین.

رفتم جلو گزارش و گذاشتم روی میز حق پرست. رفتم عقب ترو نشستم روی مبل اتاقش. خیلی خسته بودم. توی فکر فاطمه و حرفاش بودم.

حق پرست یه دستش چای بود و یه دستش گزارش من. به شوخی بهم گفت سوغاتیت فقط اینه؟

لبخندی زدم و چیزی نگفتم بهش. توی دلم گفتم توی جنگ حلوا خیرات میکنند مگه برات یه بشقاب بگیرم بیارم بخوری. یه چند دقیقه ای بخشی از گزارش 32 صفحه ای من و خوند و بهم گفت خسته نباشید. میتونید برید. تعجب کردم و گفتم:

+ حاج آقا ببخشید، ظاهرا کارم داشتید دیگه، درسته؟

_ درسته، ولی خسته ای برو.

+ نه بفرمایید، میشنوم.

_ در مورد یه ماموریت هست. باید بررسی کنن بچه ها، بعدا عرض میکنم.

دلم آشوب شد. گفتم جواب فاطمه رو چی بدم. شاکی میشه. دیگه واقعا اذیت میشه. خداحافظی کردم و اومدم توی حیاط محل کارم. دیدم سیدرضا و بهزاد ایستادند هنوز. گفتم بچه ها چرا نمیرید خونه؟؟ ساعت اداری هم تموم شده. برید دیگه. دیدم بهزاد میگه: حاجی بریم توی ماشین بشینیم بهت میگم.

+ باشه بریم.

رفتیم توی ماشین؛ دیدم بهزاد یه خرده هی طفره میره و مِنُّ مِن میکنه و چیز خاصی نمیگه تا این که گفتم برو سر اصل مطلب برادر.

گفت: حاجی حقیقتش میخوام ازدواج کنم. گفتم خب به سلامتی ان شاءالله. چرا خجالت میکشی؟ دوساعته

داری هی طفره میری!! دیدم بازم بهزاد مِنُّ مِن میکنه...

سیدرضا اومد سرحرف و باز کنه گفت: حاجی حقیقتش...

گفتم سید اجازه بده خود بهزاد بگه..

+ بگو بهزاد جان. میشنوم داداش.

_ حاجی حقیقتش.. من چند باری که رفته بودم.. چجوری بگم، یعنی یه هویی شد. راستش و بخواید یه باری... اصلا ولش کن حاجی باشه بعدا... پیش شما استرس میگیرم.

_ ای بابا!!! مسخرمون کردید شما دوتا؟؟ بگو ببینم چی شده؟

_ حاجی راستش، من از وقتی که پدرم به خاطر بیماری سرطان فوت شد، مسئولیت خانواده رو به گردن گرفتم. سنم اون موقع 17 بود. الآن 25 سال سنمه. خداروشکر داداشم تازه وارد دانشگاه شده و همزمان داره با یه شرکتی توی کارای طراحی دکور کار میکنه. منم اینجا هستم و یه حقوق دارم که برای مادرم و خواهرم خرج میکنم. خداروشکر مشکلی نداریم .

چند وقت قبل خواهرم به لطف خدا با یه متخصص آنتی بیوتروریسم ازدواج کرد.

گفتم:

+ به سلامتی.. خبر خوبی بود...راستی گفتی متخصص بیوتروریسم؟ از بچه های مرتبط با اینجاست؟

_ بله. سر بعضی پرونده ها ازش استفاده میکنیم .

+ خب بعدش ...

_ عرضم به حضورتون که، چند وقت قبل حاج کاظم حالشون خیلی بد شد. سر یه پرونده ای هم درگیر بودیم همه. شماهم که سوریه بودید. وقتی نیستید کار حاجی می لَنگه انگار. نبودن شما و مریضی های حاجی،، مشکلات و سر پرونده قاچاق دختران فراری به کشورهای عربی بیشتر کرد. همه از بالا تحت فشار قرار داشتیم و طبیعتا این حساسیت ها و فشارها به حاج کاظم بیشتر وارد می شد که باید هرچه سریعتر این پرونده تکلیفش مشخص میشد. حاجی رو با سلام و صلوات به خاطر حال بدش میاوردن اینجا و بعد از چندساعتی دوباره باید میرفت خونه. بعد از چند روز کارو پیگیری های شبانه روزی حاج کاظم با مقام بالا مشورت کرد و گفت من نمی تونم دیگه ادامه بدم درحال حاضر. پرونده رو میدم به قائم مقام معاونت (یعنی معاون خودش) از بالا دستور اومد که به خاطر جنبه های اخلاقی و سیاسی و اطلاعاتی و ... که این پرونده داره، باید شخص حاج کاظم خودش ادامه بده. حاجی هم ناچار قبول کرد. فقط با مقامات بالاتر از خودش هماهنگ کرد که توی خونه می مونه. از اونجا رسیدگی به امور مربوطه رو ادامه میده و نمیتونه دم به ثانیه باهاشون توی جلسه باشه و ... اولش موافقت نشد، ولی بعدا با یه سری حساسیت ها قبول کردند ولی بعدا حاجی رو یه مدتی منتقل کردند به خونه یِ امنِ 11 سمت بلوار پاسداران. حاجی تیمش و تشکیل داد و ماهم توی این تیم قرار گرفتیم. قبل از اینکه ما منتقل بشیم به خونه امن، روز ها من و سید رضا یه خرده بنابر درخواست حاج آقا، برای مرور پرونده زودتر از 6 نفر دیگه که از اعضای کادر عملیاتی بودند میرفتیم خونشَ. راستش اونجا چندباری دختر حاج آقارو دیدم.

سیدرضا این مابین که بهزاد داشت تعریف میکرد زد زیرخنده. یه نگاه به سیدرضا کردم. جا خورد. گفتم:

+ خب بعدش ...

_ راستش حاج عاکِف، من دختر حاج کاظم و دیدم چندباری. اونجاهم که بودیم گاهی اوقات برای پدرش

داروهاش و که می آورد من میدیدمش. دختر خوبی به نظر می رسه. چجوری بگم. شرمنده ام.. ولی من مریم خانم و دوسش دارم. دختر با حیا و نجیبی هست. احساس میکنم میتونم باهاش خوشبخت بشم. و منم میتونم خوشبختش کنم. می خواستم اگر میشه و براتون امکان داره، در حقم یه لطفی کنید و با حاج کاظم صحبت کنید در مورد این موضوع. چون شما و حاج آقا باهم صمیمی هستید و ارتباط خانوادگی دارید.

یه دستی کشیدم به موهام و هوووفییی کردم و گفتم:

+ ببین بهزاد جان. خودت از حساسیت شغلی ما باخبری. اینا به کنار. حاج کاظم همین یه دونه دخترو داره. دوتا پسرش هم که ازدواج کردندو سرخونه زندگی خودشونن خداروشکر. پسر کوچیکش هم که میدونی توی نیروی قدس بوده و چندسال قبل توی یه عملیات رصد، تیمشون لو میره و توسط جوخه های ترور صهیونیست توی فلسطین ترور و شهید میشن. جسدشونم هنوز ندادن و دست اسراییله. تو میخوای یه تک دخترو بگیری. پس چی؟؟؟ از دار دنیا دوتا پسر و یه دختر براش مونده که دلخوشیش هستند. خودش مریضی داره. این همه جنگ و کار و سختی و... متوجه ای حرفم و؟؟ من میفهمم دوست داشتن یعنی چی. ولی خدای ناکرده، تو اگر شهید بشی توی یه ماموریت، دخترش باید چه خاکی توی سرش کنه؟ دکترا گفتند ناراحتی واسه حاجی ضرر داره و سَم هست. حاجی خیلی به دخترش مریم خانم وابسته هست. این دختر مریض بود. توی کربلا شِفا گرفت. حاجی هم که خاطرِ این بچه رو میخواد. دوست نداره دیگه اتفاقی بیفته که این بچه ناراحت باشه توی زندگیش. از حرفام بد برداشت نکن. مثلا بخوای اینطوری فکر کنی که من منظورم اینه که پس یه آدم اطلاعاتی به خاطر شرایط کاریش نباید ازدواج کنه. نه عزیزم اصلا منظورم این نیست. منظورم اینه با هرکسی نمیشه ازدواج کرد و اگر هم میخواد ازدواج کنه باید شرایط کاریش و هم لحاظ قرار بده. بعدشم تو دست گذاشتی روی خانواده ای که یکسری مشکلات دارند. همینایی که گفتم. منظورم مشکلات حاجی و دلتنگی ها و وابسته بودنش به بچه هاشه. نمیخوام نا امیدت کنم ولی تلاشم و میکنم منتهی بهت قول نمی دم. همین امروز که دیدی توی راه برگشت از فرودگاه بهت گفتم بزن کنار، خانمم بود.

_ بله حاج عاکف متوجه شده بودم.

+ خب ببین عزیزم کار ما اینطور سخته. امروز که رسیدیم نتونستم هنوز توی این چند ساعت خونه برم. خانمم واقعا شاکیه. حق هم داره به نظرم. اما خب ما کارمون اینه بهزاد جان. تو که میدونی .

_ بله حاج آقا میدونم. ولی خواستم برادری کنید در حقم.

+ چشم. مخلصتم هستم. همه تلاشم و میکنم. دیگه باید برم. حالا بعدا بیشتر راجع به این موضوع من و تو صحبت میکنیم.

از ماشین اومدم پایین و یکی از ماشین هایی که برام از قبل سازمان تعیین کرده بود و سوارش شدم و از محل کار خارج شدم. توی راه به حرفای امروز فاطمه فکر میکردم. به اتفاقاتی که توی دزدیدن زن و بچه های مردم توی سوریه و عراق به عنوان برده ی جنسی و... افتاده بود فکر میکردم. به حرفای حق پرست معاونت خارجی اداره فکر میکردم. به حرفای بهزاد که دختر حاج کاظم و میخواست فکر میکردم. خسته بودم. نمیدونستم باید چیکار می کردم. نیاز به آرامش داشتم. آرامش روحی و روانیو و جسمی. لت و پار بودم.

رادیوی ماشین و روشن کردم.. روی رادیو معارف تنظیمش کردم.. صدای قرآن و که شنیدم آرامش گرفتم. چقدر نیاز داشتم به این صدا. توی سوریه خواب و خوراکم حتی مشخص نبود. چه برسه بخوام چیزی گوش کنم. توی سوریه همش توی گل و خاک و راه های زیر زمینی و نفوذ توی داعش و... بودم. سر راه زدم کنار و پیاده شدم رفتم یه لباس فروشی توی پاساژ. برای فاطمه یه دست لباس خونگی از شلوارو پیرهن و تاپ و یه پالتوی بیرونی و یه روسری صورتی کم رنگ با گلهای تقریبا متوسطی که روی اون کار شده بود خریدم و همونجا گفتم کادو پیچش کنند. حرکت کردم سمت خونه. توی راه یه سبد گلِ رُز هم گرفتم. توی آینه ماشین یه نگاه به خودم کردم. خیلی ریشم بلند شده بود. باخودم گفتم الآن فاطمه من و ببینه میگه یا خدا، داعش اومده خونمون.

رسیدم درخونه، کنترل از راه دور رو زدم و یه راست رفتم توی پارکینگ. پیاده شدم و با آسانسور رفتم بالا. وسیله هارو گذاشتم پشتِ در و زنگ زدم. سریع رفتم توی راه پله ها مخفی شدم. فاطمه درو باز کرد. منم یواشکی طوری که فاطمه نبینه داشتم نگاه می کردم. فاطمه نشست و نگاه به وسیله ها کرد. بلافاصله از گل و لباسای کادو پیچ شده فاصله گرفت. چون همسر یه آدم امنیتی نباید بی گدار به آب بزنه و دست به همه چی بزنه. اینارو قبلا توی کلاس های آموزشی که برای همسران و فرزندان نیروهای اطلاعاتی گذاشته بودن فاطمه یاد گرفته بود. البته خودمم بهش خیلی مسائل و گوشزد کردم.

آروم اومدم جلو و یه هویی گفتم:

+ سلام عزیز دلم.

یه جیغی زد و گفت:

_ واااااایییی محسن تویییی؟؟ خدا بگم چیکارت کنه. این چه قیافه ایه واس خودت درست کردی. چقدر دیرکردی از فرودگاه تا اینجا؟!

پرید توی بغلم و سرش و گذاشت روی قلبم. بغضم گرفت. گفتم:

+ عزیزم، بریم توی خونه، یه وقت یکی از همسایه های میاد از واحدش بیرون و می بینه خوبیت نداره و سوژه میشیم. ازم جدا شد دیدم داره گریه می کنه. انگار اشک چشماش آماده بودن که سرازیر بشن. وسیله هارو گرفتم و رفتیم داخل. این بار مستقیم من رفتم بغلش کردم. پیشونیش و بوسیدم. دستش و بوسیدم. دوباره اومد توی بغلم و شروع کرد به گریه کردن. سفت هم دیگرو بغل کردیم. گفت محسن بخدا دوریت و دیگه تحمل ندارم. پیشونیشو بازم بوسیدم. دستش و گرفتم .

گفتم :

+ منم دوریت و تحمل ندارم. اما خودت اوضاع کاری من و دنیای کثیف آدم ها و سیاست مداران کثیف این دنیارو میبینی که.

با صدای آرومش و همینطور که اشک می ریخت بهم گفت:

_ محسن چقدر شکسته شدی توی این 6 ماه؟!

بغض کردم ولی خودم و کنترل کردم. نمی تونستم بگم چی میبینیم اونجا. وقتی بچه ی چندماهه رو سرش و بریدن. وقتی به زن و دختر مردم حمله می کردند و شکنجه میکردند. باید هم شکسته می شدم. ای کاش می مردم و نمی دیدم این روزهارو.

جوابش و ندادم، مستقیم رفتم سمت حمام که دوش بگیرم. خودش متوجه شد که نمیتونم بگم. هرکی اگه جای من بود میمُرد وقتی میدید دختر 14 ساله رو چطور مثل یه حیوون باهاش رفتار میکردند به عنوان برده جنسی ..

بیخیال. بگذریم. فقط همین و بگم همین الان که دارم تایپ میکنم عصبی میشم. خلاصه دوش گرفتم اومدم

دیدم به به. بوی دستپخت فاطمه خونه رو برداشته. نشستم و برام چای آورد. تلفن خونه زنگ خورد.

فاطمه جواب داد.

_ سلام مادر خوبید؟ آره رسیده همینجاست.. چند دیقه ای میشه اومده.

فاطمه بهم اشاره زد مادرته. خوشحال شدم. اصلا یادم رفته بود بهش زنگ بزنم. گوشی و آورد داد بهم، به احترامش از جام بلند شدم و گفتم:

+ سلام سردار. دورت بگردم. خوبی فدات شم زندگیم.

بغضش ترکید و گفت:

_ سلام پسرم، خوبی فدات شم. خدا بابات و رحمت کنه. اونم گاهی اوقات میرفت وچندماه نمی اومد. تا اینکه اگرم می اومد، یا شکسته بود، یا زخمی بود، یا نیومده برمیگشت منطقه. بلند شید با فاطمه بیاید اینجا. خواهرات و داداشات هم اینجان. همه منتظرتیم.

+ مادرجان، فاطمه غذا درست کرده، ما خونه می مونیم. ان شاءالله عصر مییایم اونجا پابوسی شما.

خداحافظی کردیم.

فاطمه اومد نشست پیشم. هدیه هاش و بهش دادم و یکی یکی باز کرد. خیلی خوشحال شد.

ناهار و خوردیم و خسته و کلافه حدود سه ساعت خوابیدم. بعدش بیدار شدم دست و روم و شستم و بعد از تجدید وضو با فاطمه رفتیم مزار پدرِ شهیدم. از همون طرفم رفتیم خونه مادرم، خواهرام اونجا بودن. داداشام هم بودن. خیلی خوشحال شدیم همدیگرو دیدیم. اونا نمیدونستن من کجا میرم و میام. فقط میدونستند ماموریتم. فقط خانمم اطلاع داشت و مادرم. مادرم حتی از مکان ماموریتم با خبر نبود.

مشغول بگو بخند بودیم دیدم گوشیم زنگ می خوره.

دیدم ادارمون هست از جمع فاصله گرفتم و جواب دادم. حاج کاظم بود.

_ سلام عاکف. کجایی پسر؟

+ خونه مادرم!

_ از جات تکون نمیخوری تا بهت بگیم. از اتاقت بیرون نمیای.

+ یعنی چی حاجی، چی شده مگه؟

_ فعلا خداحافظ!

تعجب کردم. از پشت پرده یواشکی خیابون و دید زدم. تردد خودروها و آدم ها عادی بود.

طوری که خانواده حساس نشن اومدم دکمه آیفون تصویری و زدم و بیرون و جلوی درو رصد کردم. چیز خاصی نمی دیدم. مادرم گفت:

_ سیدمحسن پسرم چیزی شده مادر؟؟

+ نه فدات شم مادرم. چیزی نشده. یکی از دوستان بوده کارم داشته.

فاطمه یه خرده به هم ریخت انگار گفتم یکی از دوستان بوده و کار داشته.

حدود بیست دیقه گذشت حاج کاظم زنگ زد.

_ عاکف، آیفون و بزن بچه ها پشت در هستند. بیا توی حیاط خونه مادرت، یه موضوعی رو بهت میگن.

+ چشم.

آیفون و زدم و همکارم اومد داخل حیاط. منم اومدم توی حیاط، دیدم سیدعاصف عبدالزهراء (که اسم اصلیش س.م) از همکارای صمیمی من که هم دوره خودم بود و توی دانشکده با هم درس خوندیم،، با دوتا از بچه های دیگه باهم اومدن داخل حیاط، دروپشت سرخودشون بستند.

+ سلام عاصف جان. بریم بالا!

_ سلام حاج عاکف.. نه ممنون. خوب گوش کن عاکف ببین چی میگم .

+ بگو

یه اشاره زد به دونفری که از بچه های تشکیلات بودند و از نیروهای عملیاتی بودند، گفت یکیتون دم در بایسته و یکیتون بره توی ماشین.

ازشون فاصله گرفتیم و رفتیم وسط حیاط ایستادیم. عاصف گفت:

_ عاکف، امروزساعت 3 صبح، برادرانمون از واحد اطلاعات حزب الله لبنان که بعضی نیروهاش توی سوریه مستقر هستند، به واحد ضدجاسوسی ایران خبر دادند که تو توی سوریه لو رفتی.

ظاهرا، لحظات آخر حضورت توی سوریه متوجه شدند، که تو مامور امنیتی ایران هستی. افسرای سیا چهرت وشناسایی کردند.

+ یعنی چی عاصف؟ من که طبق اصول پیش رفتم. سایه (تیم مراقبت از دور) هم که حواسش به همه چیز بوده و موانع و برطرف میکردن.

_ نمی دونم عاکف.. الان اوضاع بیخ پیدا کرده. چهرت لو رفته. سیا با همکاری موساد امکان داره بخواد رو دست بزنه بهمون. حواست باشه. ضمنا، نظر تشکیلات این هست که دوتا از زُبده ترین نیروهای حفاظت باید همه جا اسکورتت کنند.

+ عاصف جان، برادرِ من، دست بردار... دست و پام و میخواین ببیندید؟ من اینطوری نمیتونم کار کنم. من زن دارم. خانمم متوجه بشه حالش بد میشه. تو که میدونی من توی چه شرایطی هستم. بعدشم قراره دوباره بهم پرونده بدن باید کار کنم. این طور نمیشه که.

_ برادر من، حاج عاکف، تاج سر، همکار، بفهم. ما از تو انتظار داریم حداقل که درکمون کنی.. تو در بد موقعیتی هستی. چرا داری عین مردم فکر میکنی، که خیال میکنند فقط توی این مملکت شخصیت های سیاسی و وزیر و دانشمندان هسته ای ترور میشن. یادت رفته اکبری و چطور سه سال قبل توی شمیرانات توی خونَش ترور کردند.؟ کی فهمید؟ یه تشیع جنازه درست و درمون برای نیروهامون نمی تونیم بگیریم. روی سنگ قبر بچه هامون ببین چی نوشته. یادت رفته اسماعیلی رو چطور توی شمال ایران ترور کردند هیچکسی هم نفهمید . یادت رفته عاشوری چطور توی سیستان و بلوچستان شهید شد؟ همینطور داشت توضیح می داد ......

گفتم :

+ باشه عاصف جان. من حرفی ندارم. فقط دست و پاگیر نشن.

حرکت کردیم اومدیم تا دمِ در حیاط که بهم گفت:

_ بیرون نیا. فقط یه لحظه سرت و بیار بیرون سمت راست کوچه جلوی L90 اون سمند و که مشکی هست؛ ببینش!!!

توش محافظات هستند. لحظه به لحظه مراقِبِت هستند. خیالت تخت. دوتا تیم دونفره هستند.

ساعتاشونم خودشون عوض میکنند و هماهنگن. تیم دومت فردا بهت اضافه میشه. یا توی اداره میبینیشون یا هرجایی که هستی بهت ملحق میشن. من باید برم فعلا یاعلی.

نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته. ولی سپردم به خدا. بدون اینکه به محافظا توجه کنم، خداحافظی کردم با عاصف. رفتم پیش خانوادم. فکرم دوباره مشغول شد. خلاصه اون ساعات و لحظاتِ مهمانی رو تا شب به هرنحوی بود گُذَروندَم. فاطمه خیلی خوشحال بود. ولی من از درون پوکیده بودم. شب ساعت 9 که شام و خوردیم، با فاطمه تصمیم گرفتیم بریم یه سر خونه پدرو مادرش. اومدیم بریم، دیدم طفلک محافظا هم آماده شدند. یه لحظه خندم گرفت. رفتیم خونه پدرش، برادرا و خواهرای فاطمه هم بودند. تا ساعت 12 با خانواده فاطمه بودیم و کلی بگو بخند داشتیم. منم الکی میخندیدم. چون هم خسته بودم و هم فکرم مشغول بود. نمیخواستم هیچ کی بفهمه.

به فاطمه اشاره زدم کم کم بریم. پدرخانمم متوجه شد گفت:

_ آقا سید محسن بعد شش هفت ماه اومدی خونمون دوساعت نشستی داری میری؟

فاطمه گفت: باباجون آقا محسن خیلی خستس تازه امروز از راه رسیده و ماموریت بوده. باشه ان شاءالله شبهای آینده میایم خدمتتون شام یا ناهار اینجا می مونیم. الآنم دیروقته شماهم باید بخوابید. مادر خوابش میاد.

از تیز بودن و درک همسر در شرایط های ویژه که فاطمه داشت خوشم اومد. کمتر زنی به این چیزا توجه میکنه اونم وقتی پیش فک و فامیل خودش هست. خداحافظی کردیم از خانوادش اومدیم خونه.

اذان صبح بیدار شدیم و با فاطمه نماز خوندیم. یعنی فاطمه نمازش و پشت سر من خوند. یه چند خط روضه خوندم و گریه کردم و چندبارهم گفتم حسین حسین حسین حسین زدم به سینم. یه چند خط من و فاطمه باهم قرآن خوندیم. بعدش رفتم همینطور که فاطمه روی سجادش نشسته بود، سرم و روی پاهاش گذاشتم و گفتم:

+ مخلص فاطمه خانم

_ چطوری لوسِ من؟

+ خندیدم و گفتم نوکرتم بانو.. مارو نمیبینی خوشحالی؟

لبخند تلخی زدو گفت:

_ چه کنم کار دگر جز صبر، یاد نداد استادم ..

+ قربون این استاد و شاگردش برم.

خندید و گفت:

_ ای بی حیا.. قربون دختر مردم میشی که چی بشه.

گفتم:

+ خب این دختر مردم تو هستی که الآن خانم من هستی دیگه. همه زندگیم هستی دیگه. همه عمر هستی.

راستی فاطمه یه چیزی، یکی از همکارام، بهزاد اسمشه.

_ خب ..

+ ازم خواسته با حاج کاظم درمورد مریم خانم صحبت کنم برای امر خیر. از دختر حاجی خوشش اومده.

_ جدی؟

+ آره. باور کن.

_ خب صحبت کن دیگه.. امر خیر هست اشکالی نداره. پسره رو چقدر میشناسی؟ فردا پس فردا داستان نشه برامون بعد ازدواج تو زرد از آب دربیاد.

+ نه خانم. دوسالی میشه میشناسمش و توی تشکیلات خودمونه. منتهی ما واسطه ایم. معرفی میکنیم و بقیش با خود حاج کاظم و خانوادش هست. به ما ربطی نداره دیگه. ما فقط معرفی میکنیم. بچه ی باجَنَمی هست. منتهی میخوام قبل اینکه با حاجی حرف بزنم، تو اول با حاج خانم حرف بزنی، ببینی اوضاع چطوره و دخترشون اصلا میخواد الان ازدواج کنه یا نه. بعدش اگه اوکی دادن من میرم با حاجی حرف میزنم اگر صلاح بود.

_ باشه آقایی، به روی چشام. حالا هم بلند شو از روی پاهام محسن جان برم صبحونه آماده کنم بخوریم باهم.

ساعت 7 شده بود. نفهمیدم چه طوری گذشت.

دیدم موبایلم زنگ خورد. حاج کاظم بود.

_ سلام پسر چطوری؟

+ سلاااام حاج آقا جون.

_ برات دوهفته مرخصی گرفتم. برو خوش باش.

+ راضی به زحمت نبودم.

_ برو مسخره خداحافظ.

+ یاعلی

وقتی به فاطمه گفتم از خوشحالی پر درآورد. انگار دنیارو بهش دادن.

حدود یه ساعت بعد حوالی 8 بود دوباره حاجی زنگ زد.

جواب دادم موبایلم و ....

+ جانم حاجی، شده 3هفته ان شاءالله؟؟

_ مزه نریز، فضارو مثبت کن حرف دارم.

از فاطمه جدا شدم و اومدم توی اتاقم و فضا روبراش مثبت اعلام کردم.

حاج کاظم گفت:

_ برنامت چیه برای دوهفته با وضعیت خاکستری که دیروز عاصف اومد خونه مادرت برات اعلام کرده؟

+ نمیدونم حاجی؟ احتمال قوی برم مشهد زیارت. چون دلم برای آقام امام رضا تنگ شده خیلی. نیاز به آرامش دارم. نخواه که توی تهران تفریح کنم.

_ ببین عاکف، نباید زیاد لفت بدی. دوهفته رو بگذرون. نمی دونم چطور. ولی فقط بگذرون سریعتر و بیا تهران و اداره باش. یه نامه هم مینویسم تا چند دیقه دیگه میدم مجتبی کفتر برات بیاره. فعلا یاعلی.

بزارید براتون سریع بگم مجتبی کفتر کیه؟! مجتبی کفتر اسم یکی از بچه های خودمونه که نامه های فوق سری و محرمانه رو معمولا اون میبره. چون توی عملیات ها و یا خیلی از جاهای دیگه هرچی هم بخوایم از تلفن و خط امن و فضای امنیتی اداره استفاده کنیم بازم به ریسکش نمی ارزه.

مثلا موقع دستگیری ریگی نیم ساعتی توی هماهنگی ها. تصمیم گیری ها خلل ایجاد شد. اونم برای این بود که از تلفن استفاده نکنیم. چون باید نامه رو دستی میبردیم و جواب میگرفتیم از اون مسئول. یه ربع بعد نامه رو آورد خونمون. دیدم پشت نامه مهر فوق سری خورده. بازش کردم دیدم حاجی نوشته:

_ بسم الله.

اما بعد... بچه های برون مرزی دارند روی تیمی که قراره بهت ضربه بزنن کار میکنند. برادرامون هم توی واحد اطلاعات حزب الله تونستند توی سرویس جاسوسی موساد نفوذ کنند. اونها پرده از ترور تو برداشتند و بهمون خبر دادند. منتهی نگران نباش. طبق آخرین خبری که تا همین حالا دارم و الان دارم این نامه رو برات مینویسم، قراره شورای اطلاعاتی تشکیلات خودمون در ایران تصمیم بگیره که تیم حریف بیاد ایران برای ترور تا ببینیم با چه کسانی ارتباط میگیرن و بعد ما بزنیمشون و یا اینکه بچه های حزب الله بهشون اونجا ضربه بزنن. به یه سرنخ هایی رسیدن، ولی هنوز معلوم نیست که قرار هست چه اتفاقی بیفته. تمام.

 چند دیقه بعد از خوندن نامه حاج کاظم دوباره زنگ زد و گفت:

_ حواست باشه. توی مشهد. همراه با فاطمه میرید جایی که ما میگیم اقامت میکنید. دو تا از خانمارو هم

گذاشتیم که جاهایی که زنونه هست دورا دور از فاطمه مراقبت کنند. چون امکان داره حریف بخواد گِرو کِشی کنه.

+ باشه حاجی ممنونم.

_ نگران نباشید. برید خوش باشید و مارو هم دعا کنید. یاعلی.

خیلی به هم ریختم با کلمه گِرو کشی حاج کاظم. از اتاق اومدم بیرون و به فاطمه گفتم:

+ خب برنامت چیه برای این دوهفته خانمی؟؟

_ هرچی شما بگی آقایی.

+ حالا شما بگو منم میگم.

_ من نظرم اینه بریم زیارت امام رضا جانمون.

+ موافقم، فکر خوبیه. یعنی دوهفته رو باشیم مشهد؟؟

_ حالا فعلا بریم بمونیم تا ببینیم چی میشه.

منم که از خدا خواسته بودم فقط مشهد باشیم، گفتم:

+ پس زنگ میزنم بچه های اداره بلیط پرواز و هتل و ردیف کنند. فقط یه چیزی، برای عصر بگیرن خوبه دیگه؟

_ آره عزیزم خوبه.

زنگ زدم، به عاصف، گفتم:

+ چطوری سیدعاصف عبدالزهراء، خوبی دادا؟

_ به مرحمتِ شما ..

+ داداش برای مشهد بلیط میخوام. من و خانمم هستیم فقط. ردیفش کن خبر بده، یاعلی.

این مابین تا عاصف بهم زنگ بزنه زنگ زدم به بهزاد، یه چندتا بوق خورد جواب داد:

+ سلام بهزاد جان، خوبی؟ اداره نیستی ظاهرا درسته؟؟

_ سلام حاج عاکف. آره حقیقتش دارم میرم خونه امن برای بازجویی یه متهم امنیتی اقتصادی.

+ باشه. پس یه چند دیقه مزاحمت میشم. میخوام خبری بهت بدم. امروز صبح بعد ازنماز با خانمم حرف زدم. گفتم با مادر مریم خانم حرف بزنه ببینه چی میگه. اگر ردیف هست اوضاع، منم باحاجی حرف میزنم.

_ ممنونم حاج عاکف. خدا از برادریت کم نکنه. به خانمتون بگید خواهری دارن میکنند در حقم. امیدوارم بتونم جبران کنم.

+ نه عزیزم این چه حرفیه. فعلا کاری نداری؟

_ نه یاعلی

رفتم پیش فاطمه که داشت وسیله های مسافرت و ردیف میکرد. دلم به حالش می سوخت.

عاصف هم، همون لحظه زنگ زد گفت:

_ عاکف جان، ساعت15:30 فرودگاه باشید.16:30 پرواز دارید. اونجاهم بچه ها ازت مراقبت میکنند. توی مشهد هم پای پرواز شمارو تحویل میگیرن و مُشایعت (همراهی) میکنند. خیالت تخت.

+ آقا بیخیال. امام رضا خودش هوامون و داره. ممنونم ازت فقط یه زحمت بکش به مسئول دفترم زنگ بزن بیاد خونمون لب تاپم و چندتا وسیله های دیگه هست ببره اداره بزاره دفترم. یاعلی

ساعت14:45 آماده شدیم برای رفتن به سمت فرودگاه. اومدیم درِ پارکینگ. بیرون و با چشام یه برانداز کردم. تیم حفاظتم و دیدم. خیلی اذیت می شدم که نمی تونم یه مسافرت راحت برم. اما احساس میکردم یه خرده قضیه مشکوک میزنه. دلم شور افتاد یه لحظه. خلاصه بعدا می فهمید داستان چی بوده. بیشتر از این نمیگم.

رفتیم سمت فرودگاه و با نیم ساعت تاخیر پروازمون انجام شد.

رسیدیم مشهد. رفتیم هتلی که از قبل برامون تهیه کردند. هتل برای تشکیلات بود. وسیله هامون و گذاشتیم هتل با فاطمه جان رفتیم زیارت. میدونستم مراقبت ازش میکنند. خیالم تخت بود. اگر از دور هم، واحد خواهران ازش مراقبت نمیکردند، بازم خیالم جمع بود. چون درپناه امام رضا علیه السلام بودیم. و فاطمه خودش عاشق شهادت بود.

یاد حرف امام خمینی افتادم که فرمود: از دامن زن مرد به معراج می رود.

توی صحن از هم دیگه جدا شدیم. توجهی به مراقبت از دورِ خودم و فاطمه نداشتم.. ساعت 7ونیم شب سرد پاییز بود. گفتم:

+ فاطمه جان یک ساعت و نیم دیگه باش نزدیک پنجره فولاد.

_ چشم آقایی.

از هم جدا شدیم و رفتیم زیارت حضرت. رسیدم نزدیک بالاسر حضرت بغضم ترکید. دیگه نشستم زار زار گریه کردم. از امام رضا خواستم این جنگ توی سوریه و عراق و همه جای عالم تموم بشه. برای فرج امام زمان خیلی دعا کردم. برای سلامتی و طول عمر امام خامنه ای هم خیلی دعا کردم.

بلند شدم رفتم جلوتر و به هر طریقی بود خودم و رسوندم نزدیک ضریح. باز دوباره شروع کردم مثل ابر بهار گریه میکردم.

من که دارم الآن این و تایپ میکنم دلم داره برای امام رضا ترک می خوره. دلم میخواد ببارم. حدود یک ساعت با امام رضا حرف زدم. از مسئولین بی کفایت گله کردم پیشش. از اینکه چرا شهید نمیشم توی جوونی و به دوستان شهیدم و پدر شهیدم من و نمیرسونه و ....

بگذریم.

ساعت نزدیک 20:45 بود. باید خودم و میرسوندم به پنجره فولاد.. نباید تاخیر میکردم.

اصلا نفهمیدم محافظای من کجا هستند و چیکار میکنند. یه لحظه سمت راستم و دیدم، متوجه شدم طفلی

یکیشون 10متری من ایستاده. یه لبخندی زدم و فاصله گرفتم.

رفتم و به فاطمه رسیدم. دیگه محافظا فاصلشون و حفظ میکردند. یکی 20 متری من بود و یکی هم از 100 متری اوضاع رو چک میکرد. زیاد توی بازار نموندیم و رفتیم هتل.

خلاصه 10روز موندیم مشهد و یه دل سیر زیارت و گردش توی مشهد و موزه ی حرم و... کلی عشق بازی کردیم با امام رضا.

بقیه ی مرخصیم از 14روز که چهار روزش مونده بودُ مشغول به مطالعه و رسیدن خدمت علما و بعضی مراجع و خانواده شهدا و سر زدن به مادرم و خواهر برادرام و اقوام و خانواده همسرجان و پیگیری مسائل روز بودم.

مرخصیم تموم شد.

22/8/1395/ شنبه

اولین روز کاری. رفتم اداره. مستقیم رفتم دفترم. یه خرده هم دیر رفته بودم اداره.. تماس گرفتم با حق پرست (معاونت خارجی).

+ سلام حاج آقا. روی پرونده ای که فرموده بودید بچه ها کار کردند؟

_ سلام. بله ولی پرونده رفته در اختیار مسئول ضدجاسوسی. چون مارماهی اومده توی تور.

+ خب من الان تکلیفم چیه؟

_ شما رو برای جلسه مشترک معاونت ما، با واحد ضدجاسوسی خبرتون میکنم.

خداحافظی کردیم و چنددیقه بعدش، شخصا خودش تماس گرفت و گفت:

ساعت 9:35 دقیقه اتاقم باش.

خیلی روی وقت حساس بودم. اینم از من بدتر. حالا ساعت چند بود؟ 9:32

باید سه دقیقه ای خودم و از طبقه 8 میرسوندم طبقه13...

سریع رفتم سمت آسانسور. حاج کاظم و دیدم که داشت میرفت سمت اتاقش.

فقط بلند داد زدم:

+ حاجی سلاااام.

_ سلام، چه خبرته.

+ هیچچی دارم میرم عرش.

رفتم دکمه رو زدم سوار آسانسور شدم و فوری رفتم طبقه13. خارج شدم ازش وَ فورا رفتم دفتر حق پرست. نفس نفس میزدم. در زدم رفتم داخل.

+ سلام علیکم

_ سلام عاکف خان. بفرما بشین ..

دیدم چندتا از بچه ها دارن میخندن و باهم پِچ پِچ میکنن.

فهمیدم که مانیتور حق پرست روشن بوده و داشته سالن و چک میکرده و می دیدن که من دارم بِدو بِدو

میام، میخندیدن. قشنگ یه ارزیابی کردم تیمی که وارد دفترش شده بودن و. دیدم یکی از کارشناسای بخش جنگال (جنگ الکترونیک و سایبری) و یکی از بچه های ضدجاسوسی و یکی از بچه های معاونت خارجی و عملیات های برون مرزی و چندتا از کارشناسانِ امور اطلاعاتی تشریف دارن.

رفتم کنار حق پرست نشستم. دیدم بلند شدن برن همکارام. گفتم کجا؟ تازه ما اومدیم. ما آدم بدی نیستیم

دارید میریداااا. گفتند جلسمون با حاج آقا تموم شد. بریم کارامون و برسیم. خداحافظی کردیم و رفتند. من موندم و حق پرست و پیمان (مامور ضدجاسوسی) و ایزدی، که مشاور و مسئول دفتر حق پرست بود. دیدم هم زمان قاسمیان هم اومد. قاسمیان مسئول واحد ضدجاسوسی بود. با پیمان توی یک رده کار میکردند.

حق پرست شروع کرد قرآن وگرفت و 5 آیه از قرآن و به صورت ترتیل خوند. صلوات فرستادیم و شروع کرد.

_ بسم الله الرحمن الرحیم

سقف جلسه، 35 دقیقه. برادران محترم خوب توجه کنند.

طبق اخبار واصله از منابع ما، قرار هست یک پروژه گسترده و بزرگ اطلاعاتی توسط دشمن شماره یک ما یعنی آمریکای جنایتکار در خاک ایران انجام بشه.

مانیتور اتاقش و روشن کرد. گفت:

 شخصی که میبینید به نام دیوید اِکلَت هست و از ارشدترین افسران اطلاعاتی سازمان جاسوسی cia آمریکا میباشد.

تصویر بعدی رو هم ببینید.

شخصی به نام متی والوک مجری طرح cia آمریکا جدید سازمان جاسوسی آمریکا هست.

اما کارشون چیه؟

قراره اینها نفوذ کنند در لایه های نخبه ی کشور تا از این طریق اطلاعات مهم و گران قیمتی رو از پیشرفت های علمی جمهوری اسلامی و انقلابی ایران به دست بیارند.

از حق پرست پرسیدم:

+ تیم رصد اولیه تا حالا روی پروژه سوار شده؟ تا کجا پیش رفتند؟

حق پرست گفت:

_ فعلا در حال بررسی هستند و نمیتونم جواب قطعی بدم. ولی باید از حالا لحظه به لحظه اخباری که منابع ما برامون ارسال میکنندُ پیگیری کنیم و روی پرونده سوار بشیم. چون چندسال قبل بعضی از جاها ضربه زد دشمن.

برای بررسی مشابه چنین اقداماتی که قبلا زیاد گسترده نبوده باید چند نمونه از جاسوس هایی که توسط همکارانمون دستگیر شدند رو خدمتتون عرض کنم که نمونش رو همکارمون آقای ایزدی اعلام میکنند.

ایزدی مشاور و مسئول دفتر حق پرست رفت پای مانیتور.

روی مانیتور و لمس میکرد. و یکی یکی تصاویر جاسوس های دستگیر شده می اومد.

اولی:

استفان ریموند ...

متولد سال 1967

تابعیت: آمریکا

دومی:

مارک آنتونی وندیار

متولد سال 1985

تابعیت: آفریقای جنوبی

حق پرست بعد از اینکه ایزدی در همین حد توضیح داد، خودش شروع کرد به توضیح بیشتر و گفت: این دو جاسوسی که آقای ایزدی پای مانیتور تصویر و تابعیت و سن اونهارو به شما نشون دادن و کمی توضیح دادند، بنده یه مختصر توضیحی درموردشون دارم تا بیشتر متوجه بشید چه خبره.

این دونفر از جاسوسانی بودند که ما اون هارو زیر ضربه بردیم. اینها وابسته به سازمان اطلاعاتی آمریکا cia  هستند. اینها در لباس پژوهشگران حوزه ی محصولات بیوتکنولوژی وارد کشور ما شدند. خودشون هم میدونن که ایران بیش از یک دهه هست که دستاوردهای مهمی رو در این حوزه به دست آورده، اما خیال میکنند می تونن ضربه بزن به این صعنت و متخصصینش.

_ آقای ایزدی ادامه بدید ...

ایزدی گفت:

این دو نفر از طریق حضور و حتی برگزاری همایش های علمی در داخل کشور ما، با هزینه های خودشون اقدام به شناسایی نخبگان علمی کشور ما در حوزه ی بیوتکنولوژی میکردند و اسامی نخبگان مارو در اختیار سرویس جاسوسی آمریکا قرار میدادند. اما خب طی یکسری اقدامات و کارهای اطلاعاتی دستگیر شدند.

ایزدی بعد از توضیحات دوباره روش و کرد سمت مانیتور و سومین نفری که قبلا به خاطر جاسوسی دستگیرش کردند تصاویر و فیلم رهگیری و تعقیب و مراقبت های ویژه ای که توی ایران ازش می شد و نشون ما داد.

ایزدی گفت:

مُهرِه ی سوم سرویس جاسوسی آمریکا در ایران اسمش فیصل هست. اهل مراکِش هست. آی تی خونده. این پلید اومده بود ایران و قصدش این بود که نخبگان علمی حوزه ی طراحی نرم افزار و سخت افزارهای رایانه ای رو شناسایی کنه و درصد پیشرفت نخبگان مارو در این رشته به دستگاه اطلاعاتی آمریکا گزارش کنه. فیصل قرار بود در پایتخت ایران یک شرکتی پوششی راه اندازی کنه تا در پوشش این شرکت، درواقع یک پایگاه غیر رسمی اطلاعاتی برای خودش باشه تا بتونه راحت به جاسوسی خودش بپردازه.

نفر چهارمی که دستگیر کردیم شخصی هست به نام هریو ماچروزا.

ایشون دارای تابعیت یکی از کشورهای شرق آسیا هست. این جاسوس سعی داشت تا در پوشش فعالیت های علمی در خاک ایران اطلاعات محرمانه و بسیار گران قیمتی رو از برنامه های صنعت هسته ای ما جمع آوری کنه و اون اطلاعات بدست آمده رو در اختیار سرویس های جاسوسی غربی قرار بده.

با اتمام این بخش از توضیحات، حق پرست با اشاره ای به ایزدی بهش گفت:

بفرمایید بشینید و ازش تشکر کرد.

حق پرست ادامه داد ...

 ... نفر پنجم رو خدمتتون باید عرض کنم که اسمش:

داگلاس فرناندز هست و متولد سال 1962هست.

تابعیت این جاسوسی که دستگیر کردیم مالزیایی هست.

حق پرست درتوضیحاتش گفت:

این شخص که یک مسیحی مالزیایی تبار هست، برای جلب اعتماد مردم کشور ما اسم خودش رو علی عبدرانی گذاشته!! حوزه فعالیت های جاسوسی این شخص علاوه بر رصد دستاوردهای هسته ای نظام مقدس جمهوری انقلابی و ولایی و اسلامی ایران، شامل جمع آوری اطلاعات پیرامون پروژه های نظامی ایران هم می شد.

پیمان که مُخِ ضدجاسوسی بود گفت:

پس این شخص میدونسته که قطار پیشرفت کشور درحوزه های علمی در حال شتاب گرفتنه. برای خاطر همین موضوع بود که سازمان جاسوسی آمریکا این و اعزامش کردند.

حق پرست گفت درسته جنابِ پیمان.

این جاسوس شِگِرد خاصی هم توی ارتباط گرفتنش داشته. این شخص برای ارتباط گرفتن با هدف های خودش اسم اونها رو توی اینترنت پیدا میکرده!!!

هم من و هم پیمان تعجب کردیم.

دیگه اومدم وسط بحث گفتم:

+ ببخشید حاج آقای حق پرست چطور؟؟ لطفا کامل تر توضیح بدید.

حق پرست گفت:

_ این شخص اسامی افراد مورد نظر علمی خودشو از توی اینترنت میگرفته و بعدش اون ها رو پیدا میکرده و باهاشون ارتباط میگرفته. باهاشون قرار میزاشته. برنامه های کاری میزارشته داخل ایران. بعد با پوشش همکاری های تجاری، دانشمندان کشور مارو شناسایی و تخلیه اطلاعاتی میکرده . حتی انقدر دقیق بوده که اسامی بعضی نخبگان علمی مارو در اختیار تروریست های غربی قرار میداده تا نخبه های علمی و دانشمندان و متخصصین مارو شناسایی کنند و بعدش هم ترور. اما باید عرض کنم که با هوشیاری سربازان گمنام امام زمان در تشکیلات، و رهگیری و رصد لحظه به لحظه، داگلاس فرناندز هم مثل استفان ریموند وَ مارک آنتونی وندیار وَ همچنین فیصل وَ هریو ماچروزا مدت ها در تور اطلاعاتی ما بوده و رهگیری میکردیم این شخصُ، و دستگیر شدُ در این جنگ اطلاعاتی_امنیتی پیروز شدیم . چون اگر این ها در این جنگ اطلاعاتی پیروز می شدند باعث می شد ساختارهای حفاظت شده ی کشور آسیب ببینه ولی خداروشکر اجرایی نشد و پایان یافت.

حق پرست کلی درمورد این چند تا جاسوس دستگیر شده حرف زد. واسم جالب بود چرا داره از کسانی که توی این سال ها دستگیر کردیم حرف میزنه؟! اونا پروندشون بسته شده بود!! خیلی فکرم و مشغول کرده بود. آخه چه دلیلی داشت. یه هویی دیدم حق پرست من و نگاه میکنه. بهم گفت:

_ آقای عاکف شما درحال حاضر درگیر پرونده ای که نیستید؟

گفتم:

+ خیر... فعلا پروژه ی خاصی رو دنبال نمیکنم. چون تازه از ماموریت و بعدش هم از مرخصی برگشتم...حالا هم اومدم اداره.

سر حرف و باز کرد و گفت:

_ این پرونده قرار هست به شما واگذار بشه و خیلی مهمه. باید عرض کنم این پرونده در ادامه ی همون پرونده ی چند جاسوس دستگیر شده هست و متاسفانه علی رغم اینکه اون شبکه رو بردیم زیر ضربه ولی انگار همین طور افرادش پخش شده هستند و دارند فعالیت میکنند علیه ما. پس تیم خودت و تشکیل بده. چون پرونده ی مهم و حساسی هست. منم درجریان ریز تا درشت و لحظه به لحظه این پرونده و مسائلش قرار بده. چون تا انتخابات ریاست جمهوری 96 زیاد نمونده، امکان داره بخوان از این طریق روی مسائل دیگه هم کار کنند و با ترورِ همزمان دانشمندانمون، کشور رو به سمت فتنه ببرن.

+ چشم حاج آقا.

اینجا بود که جواب سوالم و گرفتم و فهمیدم که چرا این همه از فیلم و عکس و مسائل مربوط به جاسوس های دستگیر شده قبلی برامون توضیح داد. دلیلش این بود که این پرونده در ادامه ی اون پرونده بوده.

پرونده رو داد بهم تا شروع کنم.

مستقیم اومدم توی اتاقم و یه نفس راحت کشیدم. خیلی دلم هوای فاطمه رو کرده بود.

اومدم پایین و رفتم گوشیم و از ورودی اداره تحویل گرفتم و رفتم روی صندلی که نزدیک یه باغچه کوچیک توی اداره بود نشستم و زنگ زدم بهش. چندتا بوق خورد.

+ الو سلام خانمی، خوبی؟

_ سلام محسن خانِ زِبِل. ممنون منم خوبم. تو خوبی عزیزم؟

خیلی دوست داشتم لحن صحبت ها و شیطنت هایی که خانمم برای من داشت. همش با شوخی هاش به من انرژی می داد.

+ چه خبر عسلِ من؟ شوهرگرامیتون و نمی بینید خوش میگذره؟

_ نه بابا این چه حرفیه. شما تاج سری همسر جان. راستی محسن جان، مامانت زنگ زد. سراغت و میگرفت. زنگ بزن ببین بنده خدا چیکارت داره.

+ چشم عزیزم بهش زنگ میزنم. من یه خرده دیر میام احتمالا خونه. چون کار دارم.

_ اونوقت مثلا ساعتِ چند؟

+ قرار شد نپرسی دیگه... میام... هروقت کارم تموم بشه میام. تو هم اگر دوست داری، برو خونه مامانت اینا. به وقتش میام دنبالت. من دیگه باید برم، کاری نداری؟

_ حضرت آقا داریم حرف می زنیم مَثَلَنااااا... احیانا اگر سازمان سیا و موساد اسراییل متوجه نمیشه!!! همش زودی قطع میکنه. عه ..

خندم گرفت و گفتم:

+ باشه بابا حرص نخور بگو فدات شم. بفرمایید سرکارِ عِلِّیِّه درخدمتم ...

_ هیچ چی... فقط خیلی دوسِت دارم عزیزم.

+ منم دوسِت دارم فاطمه ی خوشکل و مهربونم. حالا اجازه میدی خداحافظی کنم؟؟

_ بلی بلی، آری آری، خداحافظی کن مزاحم خانمت نشوووو.. بای بای. بوس بوس.

باخنده وشوخی منم بهش گفتم:

+ چشم خانمم. شما هم همینطور مزاحمم نشووو. یاعلی

_ یازهرا

خیلی انرژی گرفتم از فاطمه. چون واقعا سنگ صبورم بود. خیلی خوبه که خدا به آدم همسری بده که درکنارش آرامش بگیره.

بعد از صحبت با خانمم، گوشی و تحویل دادم و رفتم دفترم. نشستم پرونده رو بررسی کردم. ساعت حدود 10:20 دقیقه صبح بود. تا ساعت 16نشستم توی دفترم پرونده ی جدیدو بررسی کردم. فقط برای نماز و یه مقدار ناهار، پرونده رو گذاشته بودم کنار. خوب نشستم ظرف چند ساعت، 117صفحه رو سه بار مطالعه کردم. باید شروع می کردم برای اقدام علیه حریف. چون فهمیده بودم اوضاع از چه قراره. اما طبق معمول و کاری که همیشه قبل از شروع به کار روی پرونده ها انجام میدادم اونم این بود که دورکعت نماز استغاثه هدیه به خانم فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و زیارت عاشورا میخوندم. سریع توی دفترم سجاده رو پهن کردم و شروع کردم به این عمل. بعد از اشک و ناله و اسثغاثه، آرامش گرفتم و احساس معنویت کردم خداروشکر. بلند شدم رفتم دوباره پشت میزکار... نشستم پروژه رو روی یک کاغذ برای خودم ترسیم کردم. از حریف و اینکه در حال حاضر باید ازکجا شروع کنم. و چه چیزهایی رو نیاز دارم. قدم دوم رو برداشتم. اول نمازو استغاثه و بعدشم ترسیم پروژه روی کاغذ برای خودم. اما مونده بودم و نمیدونستم روی پرونده ای که بسته شده و دوباره باز شده باید از کجا شروع کنم.

دو روزی به همین شکل گذشت. منم فقط روی این پرونده متمرکز شدم. قشنگ مطالعه کردم تا بتونم روی پرونده سوار بشم و مشکلی پیش نیاد. در همین بین، جلسات مشورتی خودم و با کارشناس ها داشتم و مشورت می کردم. توی بررسی چندباره پرونده، یه هویی به یه اسمی برخوردم. همش برام این اسم سوال بود. که چرا آمار دقیقی ازش نیست. حتی با مقامات بالاتر که روی پرونده دستگیری تیم های جاسوسی قبلی که این پرونده در امتداد اون بود، صحبت میکردم. به یه سری جمع بندی هایی رسیدم.

توی دفترم مشغول کار بودم که به فکرم یه چیزی رسید.

بلافاصله مانیتورم و روشن کردم. وصل شدم به یکی از کارشناسا به اسم یزدانی. اومد روی مانیتور.

+ سلام آقای دکتر یزدانی.

_ سلام آقای دکتر عاکف! چطوری؟

+ جناب یزدانی، حریف و چندسال قبل زدیم ناکار کردیم. خیال کردیم تبدیل به فسیل شده. ولی دوباره اجزای اون و کنار هم چیدن و میخوان ادامه بدن. نمیدونم از کجا شروع کنم. نظرت چیه؟

 

ادامه دارد...

 

نویسنده: مرتضی مهدوی

کپی و هرگونه استفاده (تاکید میکنیم هرگونه استفاده) از این مطلب فقط باذکر منبع و لینک کانال

خیمه گاه ولایت ( که در پایین درج شده است مجاز می باشد وگرنه از لحاظ شرعی پیگرد الهی دارد.

 

خیمه گاه ولایت در سروش

http://sapp.ir/kheymegahevelayat

 

خیمه گاه ولایت در ایتا

http://eitaa.com/kheymegahevelayat

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی